شش: خل‍اء امید یا مثل‍اً امید به خل‍اء

یک شوخی همیشگی هم وجود دارد که پدرها معمول‍اً از این شبکه به آن شبکه، از این روزنامه به آن روزنامه و از این سایت به آن سایت خبر می‌خوانند. حال‍ا چرا؟ ل‍ابد چون آدم از یک‌جایی به بعد، شاید، توانایی و البته امید به تغییر رویۀ زندگی خود را در خودش نمی‌بیند. نمی‌تواند همه‌چیز را ریست کند، خودش از نو بسازد و تصمیم‌گیرنده‌ی اتفاقات اطرافش باشد. دنبال عامل بیرونی‌ست که اوضاع را بهتر کند و زندگی‌اش را تحت تاثیر قرار دهد. داستان زندگی همۀ ما، با کمی تقریب و کمی این‌طرف و آن‌طرف، همین است. روی صندلی کرختیِ خودمان نشسته‌ایم، به این فکر می‌کنیم که وقتی از صندلی بلند شدیم، هرگز اشتباهات احمقانه‌مان را تکرار نمی‌کنیم و فعل‍اً هم همین‌قدر برای شروع کافی‌ست. اما خب دلمان نمی‌خواهد بلند شویم، فقط هم به یک دلیل ساده: قدرت مواجهه و تغییردادن نداریم. آن‌قدر همان‌جا می‌نشینیم و همان‌جا فکر می‌کنیم که مجبور به تسلیم می‌شویم. عل‍ایق، عقاید و سل‍ایقمان را از دست می‌دهیم و سرسختانه برای بلندشدن مقاومت می‌کنیم. تا جایی که تبدیل به خل‍اء شویم. حال‍ا بلند می‌شویم، و وانمود می‌کنیم که چیزی برایمان مهم نیست؛ زندگی یک‌نواخت منطقی‌تر است و اصل‍اً همین است که هست. حال‍ا چه فرقی دارد که چقدر می‌توانیم برای تغییر رویۀ زندگی بجنگیم. خبر می‌خوانیم به امید اتفاقات ماورایی، به امید این که کسی به جای ما جنگیده باشد، کسی اوضاعمان را بهتر کند، کسی فردا سراغمان بیاید و روز زیباتری را هم بسازد.

شش: خل‍اء امید یا مثل‍اً امید به خل‍اء

پنج: چیزی جدیدتر از بودن‌ها

شروع، چیز سختی‌ست. حال‍ا می‌خواهد شروع زندگی باشد که خب دست آدم هم نیست، می‌خواهد شروع یک‌ مکالمه باشد، یا مثل‍اً شروع یک رابطۀ عاطفی. تحت هرشرایطی، شروع‌کننده بودن نیازمند ریسک‌پذیری و غیرمنفعل بودن است. راه‌کار موضعی صبر است که همۀ اتفاقات خودبه‌خود یا از طرف سایرین شروع شوند، ولی خب همیشه هم همه‌چیز به همین سادگی پیش نمی‌رود. ل‍ابد ل‍ازم است آدم برود، جلوی آینه بایستد، نفسش را جمع کند و تصمیمش را بلند بگوید –به‌همین کلیشگی. برای همین است که همیشه تصمیمات شخصی راحت‌ترند. ل‍ازم نیست به کسی گفت و نگران بود که در همان چند دقیقه حرف‌زدن، طرف یا طرف‌های مقابل به چه چیزی فکر می‌کنند، و حسرت این را خورد که چرا نمی‌شود یک‌مشت حرف را یک‌جا برای آدم‌ها کپی‌وپیست کرد و بعد بهشان اجازه داد که حال‍ا بنشینند و یک‌جا فکر کنند. وقتی مسئله، شروعِ دوری از آدم‌ها باشد، کار نسبتاً آسان‌تر هم هست. جلوی آینه می‌ایستی، تصمیمت را به همان کلیشگی بلند می‌گویی، دور می‌شوی و نیازی هم نیست به کسی بگویی تصمیمت چیست. تناقض خوبی‌ست: شروع پایانی.

پنج: چیزی جدیدتر از بودن‌ها

چهار: مرثیه‌ای برای کیبوردها

گویا خارجی‌ها یک اصطل‍اح خوبی دارند، می‌گویند فل‍انی نئو-ل‍ادیست است. با اغماض می‌‌توان این‌طور معنی کرد که طرف حوصلۀ تکنولوژی را ندارد و ل‍ابد ارتباطات مجازی چشمگیری را هم تجربه نمی‌کند. اگر قرار باشد نتوانم از تصمیمات زندگی‌ام دفاع کنم، همین یک قلم دلیل خوبی برای آن است. مدّت‌ها و به‌ هر بهانه‌ای به این قضیه هم فکر کرده‌ام که ل‍ابد همین‌قدر دوستی متن‌محور هم کافی‌ست. یعنی خب، آدم یک‌وقتی حس می‌کند که این دیالوگ‌ها، یک رفتارِ اجباریِ فرسایشی‌ست، صرفاً هم برای یک نفع مشترک دو سویه؛ این‌که وقت بیشتری بگذرد و بشود شب را سر هم کرد و وصل کرد به صبح. خوشبینانه‌ش هم این است که آدم‌ها از محیط اطراف فرار می‌کنند و پناهشان همین چندخط تکست و نوتیفیکیشن است. چیزی که هست، دوستی‌های متن‌محور به‌شکل بالقوه‌ آزاردهنده‌‌ترند و خب برای آدم ریسک‌ناپذیری مثل من، کمی اذیت‌کننده‌است. بدبختی‌مان از آن‌جایی شروع شد که یاد گرفتیم باید همه‌ی وقت‌های خالی و چاله‌های احساسی‌مان را با چند مسیج و چند کانتکت پر کنیم. از آن‌جایی‌که به دور-درمانی و موضعی‌درمانی عادت کردیم. آدم همه‌چیز را که نباید یاد بگیرد. آدم به همه‌چیز که نباید عادت کند.
.

چهار: مرثیه‌ای برای کیبوردها

سه: دنیا معمولی‌تر از این حرف‌هاست.

یک عده‌ی معدودی از آدم‌ها هم هستند که اسمشان را گذاشته‌ام «خوبِ همگانی». همگانی‌ها لابد این‌طور فکر می‌کنند که همۀ آدم‌ها خوب‌اند، و با همه خوش مشرب‌اند. به هرکسی، فارغ از نزدیک یا غریبه بودنشان محبت می‌کنند –می‌گویم نزدیک و نمی‌گویم دوست، چون همه برایشان دوستند، انگار. و خب برای دوستانشان رده‌بندی ندارند. لازم نیست هر از چندگاهی مکالمه‌ای شروع کنی، حالی بپرسی یا ببینیشان تا در رده‌بندی دوستانشان افت نکنی و ازشان دور نشوی. چیزی که هست، همیشه فکر می‌کردم که این‌‌طور آدم‌ها تاحدی غیرواقعی و ناملموسند. یعنی، محبت جهان‌شمول به کار نمی‌آید، صمیمیت‌ِ همه‌گیر بعد از مدتی حالت را خوب نمی‌کند و مراقبت‌کننده‌بودنشان هم آن‌طور که باید، توجه‌طلبی طبیعی را ارضا نمی‌کند. هرچه که باشد، آدم انحصارطلب‌تر از این‌چیزهاست. دوستی فراز و فرود خودش را دارد و همین نکته‌ی مثبتش است. باید غریبگی، صمیمیت و اوج و افول دوستی را توأمان تجربه کرد. قرار نیست تا ابد از داشتن چیزی لذت برد. همین کافی‌ست که بعدها بنشینی و خاطر‌ه وجودی‌اش را مرور کنی. همین دوره‌ی به‌ظاهر کوتاه با یک فراز و فرود بی‌نقص؛ به همه‌چیز می‌ارزد. حالا بعدش هرچه می‌خواهد بشود، بشود.

سه: دنیا معمولی‌تر از این حرف‌هاست.

دو: از خلال صبح‌ها

نظرم را بخواهید، همه‌چیز از خواب شروع می‌شود. از خودِ خواب هم که نه، از لحظات بیدارشدن. دلتنگی‌ها، خلاء‌ ها، بیم‌ و امیدها و حتا خوش‌خیالی‌ها؛ همه‌شان زیر سر این چند لحظۀ لعنتی‌اند. چشم که باز کنید؛ باید کنار بیایید که «تمام». کنار بیایید که -از نو- برای چیزهایی بجنگید که تا چندلحظه پیش داشته‌اید، چای بخورید و با یک موزیک همه‌چیز را فرو دهید و بروید پی زندگی‌تان. ولی؛ هیچ‌حسی بهتر از این‌که بدانید خواب‌ می‌بینید و سعی نکنید بیدار شوید؟ خیلی وقت‌ها شب هم چیزی برای ارائه ندارد. نمی‌شود همیشه به شب‌بیداری‌ها پناه برد. باید قبول کرد که اگر بنا باشد تنها بجنگید، چاره‌ای جز این ندارید که بخوابید و با خیال راحت چندساعت را برای خودتان باشید. گیریم صبح مجبور باشید بیدار شوید، کنار بیایید که «تمام»، چای بخورید و بروید پی‌زندگی‌تان.

دو: از خلال صبح‌ها

یک: از خلال شب‌ها

به همه‌ی روزهایی فکر می‌کردم که باید می‌نوشتم. از چیزهای کوچکی که قرار بود سراغت بیایند؛ لابد کمک کنند که روزت -با همۀ تکرار و ملالتش- خوب بگذرد و بعد هم بروند پی کارشان. از آدم‌هایی که ناخواسته آمده‌اند وسطِ متن اصـلی زندگی‌ات؛ مدتی برای هم پرحـرفی کرده‌اید و سـرآخر هم رفته‌اند و دور و مـحـو شـده‌اند. یا از Most Playedهای موضعی و تاریخ‌مصرف‌دار که معلوم نیست از کجا پیدا شده‌‌اند، و آن‌قدر شنیده‌ای و شنیده‌ای تا این‌که حسی تداعی نکنند؛ دردی از دردت دوا نکنند، تمام شوند و جایی لابه‌لای فایل‌ها گم‌ شوند. از همه‌ی روزمرگی‌ها و همه‌ی نجات‌دهنده‌های لحظه‌ای. و البته؛ فارغ از هرچیز، از او هم باید می‌نوشتم. از «مشار الیه».

یک: از خلال شب‌ها