شانزده: پراکنده، از تهران

Tehran

حال‍ا که فکرش را می‌کنم، می‌بینم چقدر عجیب است که این‌قدر به مکان‌ها وابسته‌ام. وابستگی‌ام به برهه‌های زمانی همیشه برایم قابل درک بوده‌ است؛ اما در مورد بُعد مکانی این قصه، هیچ‌وقت فکر نکرده بودم. حقیقت ماجرا را بخواهید منظورم این نیست که اولین‌باری که جایی بوده‌ام برایم اهمیتی دارد یا آخرین‌باری که با دوستی در کافه‌ای گذرانده‌ام، آن‌جا را برایم متفاوت‌تر می‌کند. همه‌ی تعریف این وابستگی ساده است. در زندگی‌ام، جغرافیایی را تجربه کردم که با هیچ‌ معیاری قابل متر کردن نیست؛ اما من را نسبت به خود ضعیف و وابسته کرده است. نمی‌دانم این ضعف، وابستگی، یا هرچه که اسمش را بگذراید اتفاق خوبی‌ست یا نه. در شرایط حداقلی، وابستگی به یک مکان آن‌جا را پناه‌دهنده می‌کند و چه چیزی بهتر از این‌که آدم در دارایی‌هایش مأمنی و آسوده‌گاهی به پهنای مثل‍اً یک‌شهر داشته باشد. چیزی که هست، اما این است که به دارایی‌های ناملموس عادت ندارم و واقعاً نمی‌توانم بپذیرم که یک جغرافیای مکانی بتواند روی زندگی‌ام تأثیری داشته باشد. حال‍ا، در غریب‌ترین حالت زندگی چندسال گذشته‌ام، شبی را تجربه کرده‌ام که دوباره فکرم را به این موضوع مشغول کرده است. فکر می‌کنم که چطور می‌شود که می‌توانم شبی تصمیم بگیرم که تنها، ل‍ابه‌ل‍ای شلوغی خیابان‌ها راه بروم، و از دور به حلقه‌ی آدم‌ها نگاه کنم، و آن‌قدر صبر کنم که آدم‌ها بروند پی کارشان و بعد هم حالم خوب باشد. هنوز فکر می‌کنم که چه تصویر ساده‌ای از این جغرافیا دارم. این‌جا، تهران، برای من آن شبی‌ست که خیابانی را آرام و بی‌هدف پایین می‌آمدم و در میان همه‌ی این نبودن‌ها و خل‍اءها، درست در ل‍ابه‌ل‍ای صدای باد و درست در مرکز این غربت، از دور صدایی از خانه‌ای می‌آمد که «امروز از هم گسستم؛ اگه بال و پر شکستم و به پرتگاه غم؛ رسیده گام‌های من». تهران، برای من، داستان اتوبوس‌هایی‌ست که حوالی شب، از چهارراه ولی‌عصر سوارشان می‌شوم و سرم را به شیشه‌های لکه‌گرفته‌شان تکیه می‌دهم و در تمام مسیر، به قرمزِ نور ماشین‌های اطراف نگاه می‌کنم و گوش می‌دهم که «شبیه تو، پرنده‌ای، که می‌رود به سمت خورشید»؛ و خیال‌بافی می‌کنم. تهران برای من همین است که می‌توانی یک گوشه بنشینی، از دور به آدم‌ها نگاه کنی، تکاپوی‌شان را ببینی، و آن‌وقت حس کنی که دانای کل داستان زندگی‌شان هستی. انگار که داستان‌شان را خودت خلق کرده‌ای و انگار که همه‌ی دغدغه‌هایشان را نوشته‌ای. این همان ضعفی‌ست که صحبتش را کردم. تمام قدرت روایت‌گری‌مان را از همین شهر گرفته‌ایم و این خود وابستگی‌مان است.

شانزده: پراکنده، از تهران

پانزده: به غریبه‌ترین آدم جهان

– هنوز که هنوزه، بعد این همه ادا و ادعا؛ از حرف زدن با آدما عاجزم. من ترسی ندارم که بگم کدوم‌ آدم‌ها برام اهمیتی ندارن و قصه‌شون برام کلیشه‌ست. اما وای از اون روزی که این نباشه. نه که بلد نباشم جمله‌ی قشنگ و تاثیرگذار بگم به آدما. نه. زیادی هم بلدم. ولی خب این همه‌ش نیست. خب؟ اگه نشه چی؟ با یکی حرف بزنی و فقط بهش این رو بگی که یک‌نفر دیگه هم نتونسته ذره‌ای حالت رو بهتر کنه؟ بابا مام آدمیم. یعنی خب برخل‍اف همه‌چیز، بعضی وقت‌ها هست که دلمون می‌خواد بشه که یکی رو خوب کنیم. یه شوخی باهاش بکنیم و دستش رو بگیریم بچرخونیمش وسط بدبختیاش و بگیم بابا این همه‌ش نیست. حال‍ا هرچقدر هم ادا و اطوار. ولی خب حواست هست که چقدر سخته حال یه غریبه رو خوب کنی؟ این چه نیازیه که ما داریم؟ بیا بابا. ولش کن. موزیک رو گوش کن از دهن افتاد.

پانزده: به غریبه‌ترین آدم جهان

چهارده: روایتی از تکرار و انتظار

درست مثل اواسط هجده‌سالگی، نشسته‌ام و سعی می‌کنم از آخرین و دورترین شب‌های سرد هم برای ساختن روزهای تکراری و امتحان‌پس‌داده‌ام استفاده کنم. بعضی وقت‌ها، فکر می‌کنم که دیگر برای تجربه‌‌ی یک قصّه‌ی جدید در زندگی خیلی دیر شده است. درست است که درنهایت، اتفاقات زیادی را قرار است تجربه کنیم، اما مگر چندتایشان می‌توانند برایمان قصّه بسازند و برایمان غیرقابل پیش‌بینی و تازه باشند؟ هرچقدر هم که فکر می‌کنم، یادم نمی‌آید از آخرین‌باری که یک شب را تا صبح بیدار مانده‌ام و به چندروز بعد فکر کرده‌ام و سعی کرده‌ام روزهای بعدم را پیش‌بینی کنم و از هیجان نتوانسته‌ام یک‌جا بنشینم؛ چقدر گذشته است. شاید برای ما، زندگی همان چند روز اول شانزده‌سالگی و ذوق اولین مکالمات با آدم‌هایی فراتر از دنیایمان بوده است. شاید هجده‌سالگی و عاشق‌شدن‌های گذرا و هیجان برای زندگی بعد از کنکور باشد و شاید هم ترکیبی از همین کل‍اف تکراری روزها و خاطرات دور بشود کل داستان زندگی‌مان، اما هرچه که هست، این روزها دل‌تنگ قصه‌ای جدیدم و این، ترسناک است. هنوز دلم می‌خواهد وقتی برای اولین‌بار با آدم‌ها حرف می‌زنم، هیجان داشته باشم، جمله‌بندی‌هایم را مرتب کنم و به موقعیت‌های مختلف فکر کنم. هنوز دلم می‌خواهد به مکان‌ها دل ببندم و با دیدن یک خیابان خلوت، یا یک مغازه‌ی کوچک درست وسط یک بازار، دل‌تنگ آدم‌ها شوم و نظیر به نظیر، بین خاطرات و آینده‌م تناظر ایجاد کنم. دوستی می‌گفت چیزهایی را درخودت از بین برده‌ای. راستش نمی‌دانم چه چیزهایی، اما می‌دانم که همچه‌کاری را کرده‌ام. حقیقت ماجرا را بخواهید، فکر نمی‌کردم در ازای این چیزها، قرار باشد قصه‌هایمان را بگیرند. فکر می‌کنم که هیچ‌وقت قرار نیست قصه‌ی جدیدی ببینیم. فکر می‌کنم در هجده‌سالگی می‌میریم و هر سال تکرار می‌شویم.

 

چهارده: روایتی از تکرار و انتظار

سیزده: چند آجر قرمز، چند آدم و یکی دو حس ناپایدار

IMG_5006

«فکر کنم دارم»، خل‍اصه‌ترین جوابی‌ست که به سوال تکراری آدم‌ها می‌دهم. «اصل‍اً رشته و دانشگاهت رو دوست داری؟». سوال سختی‌ست. اگر بحث روابط عاطفی را کنار بگذاریم، تقریباً در همۀ مسائل زندگی دوست‌داشتنِ یک موضوع تابع مستقیمی‌ست از میزان موفقیت در درگیری با زیر و بم آن پدیده. تفکیک این‌که ما ذاتاً به موضوعی، به زمینه‌ای و به پدیده‌ای عل‍اقه‌مندیم یا صرفاً به این‌دلیل که می‌توانیم در آن موضوع -با یک‌سری مل‍اک خاص- انسان موفقی باشیم، کار آسانی نیست. واقعیت ماجرا این است که همۀ فانتزی گذشته‌ام، بودن در یکی از دو زمینه‌ی فناوری اطل‍اعات و خبرنگاری بوده است. هیچ‌وقت هیچ‌زمینۀ دیگری را برای آینده‌ام تصور نکرده‌ام و متأسفانه همین کافی‌ست که پاسخم درمورد عل‍اقه‌داشتن به رشته‌ام مثبت باشد. چرا متأسفانه؟ فکر می‌کنم آدم‌هایی که عل‍ایق گسترده‌تری دارند، راه‌های بیشتری برای القای موفق بودن به خودشان دارند و هرچند تک‌محوری حس غرور و جسارت بیشتری تزریق می‌کند، اما پذیرفته‌ام که این معنای ریسک‌پذیری کم‌تر هم هست –و من به ریسک‌پذیرها غبطه می‌خورم. سوال دوم؛ به دانشگاهم عل‍اقه دارم؟ فکر کردن درمورد این سوال آزارم می‌دهد. نه به‌خاطر این‌که ممکن است جوابم منفی باشد، بلکه به این‌دلیل که می‌دانم پاسخم به این سوال، طی دوسال گذشته کامل‍اً متفاوت بوده است. این‌که دچار عادت شوم، بزرگ‌ترین نقطۀ ضعفی‌ست که حس می‌کنم دارم و پذیرفتن این‌که آدم‌ها به هرشرایطی عادت می‌کنند، حداقل برای من، تلخ است. وقتی وارد دانشگاه شدم، «دانشگاه صنعتی شریف» غریب‌ترین نامی بود که می‌توانستم برچسب خودم بدانم. بارها گفته‌ام که از همان فانتزی‌های نوجوانی، دانشگاه تهران را برای خودم داشته‌ام و حال‍ا بعد از دوسال به حد کافی نسبت به این جبر تصادفی تل‍اشم‌ را کرده‌ام. کودک‌وار قهر کرده‌ام، به شکل خامی تل‍اش کرده‌ام از آن خارج شوم و به شکل معقولی سعی کرده‌ام بی‌غرض‌تر به دانشگاه نگاه کنم و به خودم فرصت بدهم که بتوانم آن را دوست داشته باشم. باید بگویم که بعد از دوسال، شاید به آن عل‍اقه نداشته‌باشم، اما درک کرده‌ام که آن بیرون هم خوش‌حال نخواهم بود و این دقیقاً تعریف مشمول مرور زمان شدن است. برای من، با ید طول‍ای از دست دادن آدم‌ها و با سابقه‌ی نازیبای غریبه‌سازی از آدم‌ها، هنوز هم داشتن روابط ایده‌آل دوستی و ساختن فانتزی‌های اوایل دهۀ سوم زندگی، جذاب‌تر از همۀ اهداف دانشگاهی‌ست. حال‍ا و بعد از دوسال از وارد شدن به این اجتماع جدید، دریایی به عمق چندسانتی‌متر ساخته‌ام. از سرِ موضع دفاعی و از سر امید به ساختن فانتزی‌ها. این تل‍اش مذبوحانه خجالتم می‌دهد. مسئله اما صرفاً آدم‌ها نیستند. واقعیت این است که همان ابتدا متوجه شدم در تعامل با همۀ افرادی که در این اجتماع‌ایم، همۀ بحث‌های آکادمیک، عددی، نمره‌ای و کاری و امثالهم را باخته‌ام و این برای من که عادت داشته‌ام همیشه دست بال‍ا را داشته باشم، سخت بود. کمی طول کشید تا بتوانم با آن کنار بیایم و این شاید اساسی‌ترین کنار آمدن من با «شریف» بود. یک‌بار دوستی پرسید «خب حال‍ا بعد سه‌ترم با ماجرا چطوری؟» و فکر کنم بتوانم جواب‌ش را بدهم. حال‍ا در جدی‌ترین نقطه‌ی ترک دانشگاهم و اگرچه تا مدتی پیش دوست داشتم به آن فکر کنم و آن را نشانۀ جسارت می‌دانستم، دوست ندارم در یک موضع اجباری به آن تن دهم. این‌روزها، دیگر به عل‍اقه‌ام فکر نمی‌کنم. سعی می‌کنم تا بتوانم با همین تنها برچسب زندگی‌ام، رشته‌و‌دانشگاه، خودم را نبازم. حال‍ا که فکرش را می‌کنم، نباید به آدم‌ها بگویم که «فکر کنم دارم». ترجیح می‌دهم بگویم «ل‍ابد باید داشته باشم».

سیزده: چند آجر قرمز، چند آدم و یکی دو حس ناپایدار

دوازده: پایان، مونتاژ و بحثی بر ل‍ازم و کافی بودن

خل‍اصه‌اش این است که گم شده‌اید در واژه‌ها. اتمام رابطه‌هایتان، چیزی را برایتان تمام نمی‌کند. نه تنها اصل رابطه‌ها برایتان تمام نمی‌شوند و نه‌تنها آدم‌ها برایتان تمام نمی‌شوند، بلکه هنوز در زمان‌تان کش می‌آیند و برایتان تصمیم می‌گیرند و مسیرتان را می‌سازند. هنوز فکر می‌کنید که شاید اگر در اولین مل‍اقات‌تان حرف بهتری می‌زدید، رابطه‌تان کم‌تر در گِل فرو می‌رفت و اگر در اولین دعوایتان چیز بهتری می‌گفتید، چندساعتی بیشتر در این چندماه و چندسال حق با شما بود و اگر در آخرین روزهایتان بیشتر امتیاز جمع کرده بودید، حال‍ا با اختل‍اف بیشتری رابطه‌تان را برده بودید. غرق شده‌اید در اما و اگر ساختن‌های روزمره‌تان و حواستان هم نیست که ساده‌ترین جمله‌بندی‌هایتان در مکالمات روزمره به رابطه‌ی قبلی‌تان بر‌می‌گردد: آن‌روزها این‌طور بود و آن‌روزها آن‌طور بود و دیگران را بسته‌اید به گذشته‌تان. کمی تمرین پذیرفتن کنید، شرایط پایانی را بر اتمام آدم‌ها بگذارید و نه بر دور بودن آدم‌ها. فرار نکنید از خودتان. آدم‌ها تمام می‌شوند. از جمل‍ات‌تان خارج می‌شوند. دور می‌شوند. و نهایتاً یک تجربه‌اند که کم‌رنگ؛ و مشمول مرور زمان خواهند شد. و الّ‍ا؛ شما باخته‌اید. واژه‌ها در برابر شما باخته‌اند. شما باختن را تمام کرده‌اید و نه بیشتر.

دوازده: پایان، مونتاژ و بحثی بر ل‍ازم و کافی بودن

یازده: روایتی فراتر از مادربزرگ‌ها

چای گرفته بودم و منتظر بودم که کمی‌ سرد شود. تلفنم زنگ خورد. مادرم بود. سل‍ام داد، آدرس یک مسجد را داد، روز و ساعتی را گفت و سرآخر هم گفت که «پاشی بیای‌ها. ختم بی‌بی‌ه». گفتم خب، قطع کردم و چای را خوردم. با خودم فکر کردم که خب بنده‌ی خدا می‌شود مادرِ مادربزرگم و چقدر عجیب که تابحال زنده‌ بوده‌ است. تا این‌جایش همه‌چیز طبیعی بود تا وقتی که تصمیم لعنتی خواب را گرفتم. یک‌مرتبه به ذهنم رسید که بی‌بی.. بی‌بی.. یادم افتاد که حداقل پنج‌سالی می‌شود که ندیده‌ بودمش. بی‌بی تقریباً هشتاد و اندی سالش بود. در یک‌ اتاق کوچک در همکف خانه‌ی داییِ پدرم زندگی می‌کرد. کم‌کم یادم می‌آمد. اتاق، تقریباً ده دوازده ‌متری می‌شد. یک‌پنجره، از آن کشویی‌ها، بال‍ای یکی از دیوارهای سبزش بود —نزدیک به سقف. اوایل کودکی‌ام تقریباً هر یکی دو هفته‌ یک‌بار آن‌جا بودیم. آن خانه مرموزترین خانه‌ای بود که آن زمان می‌توانستم تصور کنم. یک گاراژ تاریک با بوی همیشگی روغن و بنزین، یک راه‌پله‌ی عجیب و باریک، یک خانه با کلّی در و پنجره‌ی کشوییِ شیشه‌ای و آن اتاق کوچک. وقتی به آن‌جا می‌رفتیم همه طبقه‌ی بال‍ا بودند و من، کنار بی‌بی در همان اتاق کوچک می‌ماندم و به بوی اتاق فکر می‌کردم. چندسالی طول کشید تا فهمیدم آن بوی عجیب آن اتاق بوی سیگار است. بی‌بی سیگار می‌کشید. زیاد هم می‌کشید. اما من چیزی نمی‌دیدم. می‌دانست مشکل تنفسی دارم و و برای همین بود که هر وقت آن‌جا بودیم بساط زیرسیگاری و سیگارش را جمع می‌کرد و می‌گذاشت پشت یک پشتیِ ضخیم، درست زیر همان پنجره‌ی کشویی. حداقل پدرم که این‌طور تعریف می‌کند و با تصویر ذهنی‌ام هماهنگ است. هرچقدر که این موضوع را مخفی می‌کرد، تا دلتان بخواهد دوست داشت از زندگی‌اش بگوید. از جوانی‌هایش و هوای تبریز و برف‌های قدیم. فارسی را حتی خیلی بهتر از مادربزرگم بلد بود و اصل‍اً برای همین همیشه برایم مرموز بود. کل شب را به همین‌چیزها فکر کردم، اما نه متأثر از تمام شدنش. ناراحت بودم که چرا حتی قیافه‌ی بی‌بی هم در یادم نیست. شاید هم ل‍ابد به این فکر می‌کردم که چرا حتی آن چای سرد هم نشد و از دهن نیفتاد.

یازده: روایتی فراتر از مادربزرگ‌ها

ده: این؛ مرثیه‌ای‌ست بر پاییز، دوستی‌ و چند خرده‌چیز دیگر.

چیزی که می‌خوانید، نوشتاری‌ست بلند؛ بی‌سر و ته و نه‌چندان ملموس. خواندن آن به افرادی که به شنیدن از آدم‌های غریبه حساسیت دارند توصیه نمی‌شود. هفت‌هشت ساله که بودم، دوستی داشتم به اسم میل‍اد. می‍ل‍ادجعفری. خودم هم که می‌گفتم جعفری. یادم نیست چطور شد که یک‌باره دوست مثل‍اً صمیمی بودیم. اگر دوست دارید متن‌های تاثیرگذار بخوانید، تصور کنید که یک‌باری رفته بودم و گفته بودم «سل‍ام. من حمیدم.» و ل‍ابد دوست شده بودیم. هرچه که بود، اولین تجربه‌ی فانتزی‌محور رفاقت را تجربه می‌کردم –اما نه در دنیای واقعی. در دنیای واقعیت ماجرا ساده بود. سل‍امی، علیکی، تعارف غذایی، شیطنتی یا شوخی مسخره‌ای. از همان اوایل اما، من تجربه‌ی موازی جالبی را تجربه می‌کردم. زندگی در واقعیت نمی‌گذشت. در خیال‍ات و فانتزی‌ها تعریف می‌شد و فکر‌های دنباله‌دار ناملموسی که هرشب با اشتیاق وقتم را صرفشان می‌کردم. یک‌بار تصور می‌کردم از طبقه‌ی دوم مدرسه آویزان است و من هم دارم نجاتش می‌دهم. یک‌بار هم تصور می‌کردم که به‌جایش و برای ننوشتن تکلیف‌ها داوطلبانه مواخذه می‌شوم. هرچه که بود، قهرمان افکارم بودم. بل‍امنازع؛ بااختل‍اف و بی‌دردسر. حال‍ا، چندسالی گذشته و روز‌های آخر بیست‌سالگی‌ام را سپری می‌کنم. هنوز ته دل فانتزی‎های خودم را می‌پرورانم، بزرگ‌شان می‌کنم و بعد می‌فرستم‌شان پی زندگی‌خودشان. یک‌بار دیگر هم این ماجراها را تجربه کردم. یک دوستی عجیب و غریب که می‌شود بعدها که ل‍ابد در یکی از همین پاییزها نشسته‌ام روی یک صندلی و سرما لمس می‌کنم و سعی می‌کنم ادای پیچیدگی دربیاورم به آن هم فکر می‌کنم. هرچند این یکی مثل داستان میل‍اد نبود که خیلی ساده و روایت خطی داشته باشد. می‌پرسید چه شده بود؟ هیچ. یک‌روزی رفته بودم مدرسه و میل‍اد نبود. فردایش هم نبود. هفته‌ی بعد هم نبود. دیگر نبود. سال‌ها بعد در جست‌وجوی اینستاگرام نبود. در فیس‌بوک هم نبود. حتی در بین پرونده‌های آن مدرسه هم نبود. تمام شده بود و همین. اما داستان دوم درگیر خیلی چیزها بود. تداخل دایره‌های دوستی، بزرگ‌شدن‌هایمان و حتی دخترهایی که در یک داستان کلیشه‌ای و نوجوانانه عاشق‌شان بودیم. از آن دوستی تقریباً چیزی نماند جز چند بحث، و البته یک کاغذ زرد که یک‌باری رویش خزعبل‍اتی نوشته بودیم و هنوز درکیف پولم هست. هرچه که هست، این روزها به این فکر می‌کنم که از این به بعد چقدر این دغدغه‌ها برایم نافاخر خواهد بود. شما بخوانید از دورنمای میان‌سالی و تجربه نکردن دوباره‌ی این چیزها نگرانم.

ده: این؛ مرثیه‌ای‌ست بر پاییز، دوستی‌ و چند خرده‌چیز دیگر.

نه: خارجی‌ها می‌گویند «ساعتِ آبی»

آینده را چطور تصوّر می‌کنم؟ تصویری مبهم، گنگ و کم‌رنگ که با کش آمدن تصورات کم‌رنگ‌تر هم می‌شود؛ تا جایی که با سی‌سالگی بی‌رنگ می‌شود و نه می‌شود تصورش کرد و نه می‌شود منتظرش ماند. این‌که سی‌سالگی یک آدم مثل‍اً-بذله‌گوی نسبتاً وقت‌گذران چطور خواهد بود، سوال سختی‌ست. هیچ‌ الگویی برای پیش‌بینی وجود ندارد، هیچ‌منطقی تائید نمی‌کند که چندبار تمام آدم‌هایتان تغییر کرده‌اند و مهم‌تر، هیچ احساسی مبنی بر رسیدن به آمال و آرزوها و فانتزی‌ها وجود ندارد. فانتزی. فانتزی؟ اگر تعریف فانتزی را سخت نکنیم، تنها تصوری که از آینده‌ی دور و از سال‌های میان‌سالی دارم؛ یک‌سکانس خلوت و بی‌دیالوگ است. بعد از یک‌روز کاری باکاری نامشخص، به سمت خانه‌ام با مقصدی نامشخص می‌روم و تنها چیزهای مشخص این‌هایند: ساعتی نزدیک غروب است، همه‌چیز آبی‌ست، قرمزیِ چراغ ماشین‌ها رنگ‌خاصِ غروب‌ها را دارد و من هم در سکوت به آدم‌ها نگاه می‌کنم و قدم می‌زنم و همین. همین چندلحظه و بعد هم فرو رفتن تا خرتناق در سکوت. کل تصوری که می‌توانم داشته باشم همین است. مسیر کار به خانه و نگاه کردن به آدم‌ها؟ ل‍ابد. این‌که چه برسر تخیّل‍ات‌مان آمده و چرا شهامت‌مان را برای تصور از دست‌ داده‌ایم، شاید بیشتر از همین حرف‌های چسبیدن به خوشیِ لحظه‌ای و این‌‌هاست. به‌هرحال، چندنفرمان می‌توانیم باور کنیم چیزی که ده سال دیگر به اسم «ما» تحویل‌مان می‌دهند، خودمانیم و اصل‍اً چندبار ل‍ایه‌ل‍ایه از ما برداشته‌اند که شده‌ایم آن؟ میان‌سالی آخرین چیزی‌ست که به دستمان می‌دهند و می‌گویند بفرمایید. این شما، این ادامه‌ی زندگی‌تان، تل‍اش کنید، بسازید، و ببینید چقدر می‌توانید چیزی را تغییر دهید. ل‍ابد بعد هم سکوت می‌کنند، می‌فرستندتان بروید به سمت خانه -با مقصدی نامشخص- و ته دلشان می‌خندند که تنها دل‌خوشی‌تان نگاه کردن به آدم‌ها و کارهایشان است.

نه: خارجی‌ها می‌گویند «ساعتِ آبی»

هشت: یک شب آتش

مانند نامه‌های قدیمی، می‌توانم بنویسم ال‍ان که این متن را می‌نویسم پنج‌شنبه است. اینترنت را روشن گذاشته‌ام که شاید یک‌وقتی که ‌یک‌چیزی وصل شد، ارسال شود. همچه‌چیزی. جایی دور از تهران، خانه‌ای نیمه‌ساخته با تعدادی دوست و هوای خوب و هرچقدر که بخواهید گوشه‌وکنار برای تنهایی. فکر می‌کنم که چندوقت بود که سکوت مطلقِ خوب را تجربه نکرده بودم. سکوت برخل‍اف تصور، دل‌تنگی‌ آور نیست. خل‍اء آور است. کمی به خودتان می‌آیید و متوجه می‌شوید که چندین دقیقه است که زل زده‌اید به یک‌نقطه‌ی دور. یادتان نمی‌آید که به چه چیزی فکر می‌کردید و همه‌ی دل‌تنگی‌ها، همه‌ی فکرهای به‌ظاهر مهم، از یادتان می‌رود. سکوت همان‌جایی‌ست که آدم‌ها را می‌تواند در بیش‌ترین حد بی‌رحم یا در بیش‌ترین حد آماده‌ی پذیرش اتفاقات کند. تجربه‌ی سکوت مطلق و تجربه‌ی بی‌خبری از آدم‌ها و خبرهای روزمره دنیا –هرچند شاید شما را به محافظه‌کاری یا پاک‌کردن صورت مسئله‌ی زندگی متهم کند- یکی از بکرترین تجربه‌های ممکن است. این که بگویم بکر، غبطه‌برانگیز است. اگر ما آن‌هایی بودیم که قرار بود از ابتدا، همین زندگی خلوت و گنگ را داشته باشیم، اگر ما همان بودیم، اگر ما این نبودیم، اگر و اگر و اگر؟ بزرگ‌ترین ضعف‌مان همین یک قلم است. عادت می‌کنیم و هزاران تجربه‌ی بکر را از دست می‌دهیم. تا این‌که گذرمان به جایی دور بخورد، به سکوتی، به بی‌خبری یا به‌هرچیزی و همین‌جا و در میان خل‍اء‌ها و خالی‌بودن‌ها و نبودن‌ها دنبال چیزی بگردیم برای حال خوب‌مان. در جایی که هیچ‌چیزی نیست.

هشت: یک شب آتش

هفت: دائماً یک‌سان نباشد حال دوران

از من بپرسند، می‌گویم اشباع از غم و شادی بزرگ‌ترین اشتباهی‌ست که یک‌نفر می‌تواند در حق خودش مرتکب شود و بدترین اتفاقی‌ست که می‌تواند برای یک‌نفر بیفتد. اشباع، اغوا و یا حتی ارضاء عاطفی که اسمش را بگذارید، فرقی نمی‌کند. یک‌طوری، گرفتن فرصتِ تجربۀ شادی‌های کوچک است و مثل‍اً از دست‌دادن تجربه‌ی آرام غم‌های کودکانه -یا حداقل کوچک و مختصر- که باعث شود اوضاع یک‌نواخت نباشد. برای همین است که همیشه اوّلین‌ها و قدیمی‌ترها برایمان هیجان‌انگیزترند و به شکل غیرمعمول خاطرات و حس خوبی برایمان می‌گذارند. یک‌بار این اجازه را به خودمان می‌دهیم که بیشینۀ حال خوبمان را تجربه کنیم یا بیشینۀ احساس بد در وجودمان حل شود و مشکل از همین‌جا شروع می‌شود: هیچ‌وقت تا به آن بیشینه نرسیم، تغییری در حال‌مان حس نمی‌کنیم. یک زندگی احساسی نباتی را شکل می‌دهیم و خودمان از آن شکایت می‌کنیم. همین می‌شود که چشممان همواره به گذشته است. یک خط‌کش دستمان می‌گیریم و تمام اتفاقات؛ احساسات و توقعاتمان را با آن می‌سنجیم. سرآخر هم سرخورده می‌شویم که چرا همه‌چیز از معیارهایمان کوچک‌تر است. دوستی می‌گفت برای حس خوب‌داشتن عزا نگیریم.

گفتاورد