بیست‌وشش: سالن دو، ساعت هفده.

غریبه‌ها، غریبه‌ها، غریبه‌ها. اصل‍اً همه‌‌ی زندگی همین است. با هزاران غریبه برخورد می‌کنیم و درگیر یک مسابقه‌ی هفت‌میلیاردنفری برای جمع‌کردن آدم‌های بیشتری می‌شویم. بعضی‌شان آشناهایمان می‌شوند، برخی دوستانمان، عده‌ای هم در پیچ‌وخم این مراحل محو می‌شوند و تصویر، نام یا برچسب دیگری ازشان باقی می‌ماند و می‌شوند خاطراتمان. به همین فکرها مشغول بودم و به آدم‌های اطراف نگاه می‌کردم. برای هزارمین‌بار مشخصات روی بلیت را خواندم. زندگی در تئاتر، ظرفیت اضافی، سالن دو، ساعت هفده. بیست‌دقیقه‌ای بود که منتظر مانده بودم و برای این‌که حوصله‌ام سر نرود همین دو کار را داشتم که انجام دهم: بلیتم را بخوانم و آدم‌ها را نگاه کنم. دیگران البته سرشان به حرف‌زدن گرم بود و احتمال‍اً با همان یک‌بار خواندنِ مشخصات بلیتشان، آمده بودند و روبه‌روی ورودی سالن دو منتظر ایستاده بودند. سرم را می‌چرخاندم. چند دوست که با هم گرم گرفته بودند و می‌خندیدند، یک زوج میان‌سال، یک مادر و دختر و ده‌ها نفر دیگر که ل‍ابد هرکدام قصه‌ی خودشان را داشتند. آه، چقدر دلم می‌خواست بین آن چند دوست بودم؛ حداقل حوصله‌ام سر نمی‌رفت. نگاهم، جایی کنار یک‌ستون متوقف شد. کاپشن قرمزرنگش اولین‌چیزی بود که توجهم را جلب کرد. موبایل‌اش در دستش بود و چیزی می‌نوشت. آشنا به‌نظر می‎آمد. قبل‌ها دیده بودم‌اش. دیده بودم‌اش؟ فرصت کافی نداشتم تا سرم را بچرخانم. سرش را بال‍ا آورده بود و نگاهمان به هم افتاده بود. لب‌خند زد. حال‍ا می‌توانم بگویم لب‌خندش، متفاوت‌ترین لب‌خندی بود که تابه‌حال دیده بودم. انگار معذب بود و از طرفی به‌نظر می‌آمد که تعجب نکرده و شاید زودتر از من متوجه حضورم شده بود. اطرافش را نگاه کردم. به‌نظر تنها بود. مگر کسی هم تنها می‌رود که تئاتر ببیند؟ پرسیدم «بلیت یک تئاتر را داریم؟» مشخص شد که همین‌طور است. خندیدم و گفتم که بلیتم برای ظرفیت اضافه است و باید روی زمین بنشینم. خندید. کمی فاصله گرفتیم، سکوت کردیم و بعد از چندثانیه، شنیدیم که «دوستان بفرمایید». ورودی را باز کرده بودند. فاصله گرفتم و به سمت سالن رفتم. اسمش چه بود؟ چرا تنها آمده بود که تئاتر ببیند؟ باید همراهی‌اش می‌کردم یا می‌پرسیدم که جایش در سالن کجاست؟ شاید منتظر دوست‌اش بود. صندلی‌ها پر شده بود و قرار بود یک‌جایی بین ردیف‌ها بنشینم. «دوستان شما بفرمایید از بال‍ا بشینید. خانم شما اون‌جا بشینید بی‌زحمت. آقا شما هم همین‌جا بشینید. آقا.» با من بود. گفتم بله حتماً، و همان‌جا نشستم. داشتم فکر می‌کردم او چرا غیب‌اش زد، که دیدم روبه‌رویم است. «خانم شما هم همینجا بشینید. جلوی اون آقا». دیگر مطمئن بودم که تنهاست. کنارم هنوز یک‌جای خالی بود. چند دقیقه بعد، وقتی تئاتر شروع شده بود، متوجه شدم که اسمش را صدا زده بودم، و خواسته بودم همان‌جا و کنارم بنشیند. خیلی کم پیش می‌آید که آدم‌ها را به اسم صدا بزنم. معتقدم نام آدم‌ها، آخرین ابزار برای نزدیک‌شدن به‌شان است و بارها پیش آمده بود که وقتی نتوانسته‌ام حرف‌هایم را درست به کسی بگویم، فقط به اسم صدایشان زده بودم و انتظار داشتم که متوجه همه‌ی منظورم شوند. چرا این‌کار را کرده بودم؟ ل‍ابد چون فکر می‌کردم هردومان به یک‌اندازه بداقبال یا خوش‌اقبال بوده‌ایم، هرچه‌ که اسمش را بگذارید. از این‌که نام‌اش را گفته بودم تعجب کرده بود. این را می‌شد از مکثی که بین شنیدن حرفم تا جابه‌جا شدنش کرد فهمید. چندباری حین تئاتر نگاه‌اش کردم. زانوهایش را جمع کرده بود و درآغوش گرفته بود و محو اجرا بود. وقت‌هایی که باید، می‌خندید و وقت‌هایی که باید، ناراحت می‌شد. می‌گویم باید، چون خنده و غصه‌ی سایر تماشاگران چندان مطابق با خنده و غصه‌ام نبود. ساعتی بعد، تئاتر تمام شده بود و اتفاقاً آن‌یکی، از بهترین تئاترهایی بود که تا آن‌روز تجربه‌شان کرده بودم. همراهی‌اش کردم، پرسیدم «خوب بود؟» و جوابش را گفت و سرآخر بعد از رد و بدل‌کردن چند جمله‌ی کوتاه، و درحالی که مضطرب به نظر می‌رسید خداحافظی کرد و رفت. باید به یک چای دعوتش می‌کردم؟ قبل‍اً دیده بودم‌اش؟

بیست‌وشش: سالن دو، ساعت هفده.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.