بیست‌وپنج: همه‌چیز تصادفی‌ست.

۱   حال‍ا که به گذشته نگاه می‌کنم؛ فکر می‌کنم اتفاقاتی بوده‌اند که از رخ دادنشان خوشحالم. یکی‌شان همان‌وقتی که برای اولین‌بار دیدم‌اش. هیچ چیز در او شگفت‌آور، متفاوت و یا مبهوت‌کننده نبود. ل‍اغراندام بود. شاید خودش را برای موقعیت رسمی‌تری آماده کرده بود و کمی هم برای این موقعیت محافظه‌کار به‌نظر می‌آمد. این را می‌شد از مانتو و مقنعه‌ی ساده، سرمه‌ای و اتوکشیده‌اش فهمید. موهایش نامرتب بود و به سختی به یک طرف شانه‌شان کرده بود. میان آدم‌ها محو بود و در نگاه اول همین‌ها را دیدم. بعدتر، چندبار دیگر دیدم‌اش. سرد لب‌خند می‌زد، با قدیمی‌ترهای آن‌جا نمی‌جوشید و خال کوچکی زیر چشم‌ راست‌اش داشت. دانستن این آخری، باعث شد متوجه شوم که بیشتر از یک‌بار وقتی مشغول انجام کارهایش بود نگاهش کرده بودم.

۲   در زندگی‌ام کارهایی بوده‌اند که هیچ‌وقت انجامشان نداده‌ام. مثل‍اً آن‌که بروم و با کسی که کامل‍اً برایم غریبه است صحبت کنم، بگویم که آدم جالبی به‌نظر می‌رسد و دوست دارم که بیشتر، از او بدانم. احتمال‍اً به همین دلیل بود که از آن‌جا به بعد همه‌چیز کندتر پیش رفت. به اقتضای بودن هرروزه‌مان در یک ساختمان نه‌چندان بزرگ، هر از گاهی می‌دیدم‌اش. در واقع، بعضی روزها در ساعت مشخصی باید از ساختمان بیرون می‌زدم و او هم درهمان حوالی به آن‌جا می‌آمد و به سراغ کارش می‌رفت. چندماهی گذشت تا برای بار اول به او سل‍ام دهم، و چندماه دیگر وقت ل‍ازم بود تا نظرش را راجع به این‌که نوشیدنی گرم می‌خواهد یا سرد بپرسم.

۳   کارهایی بوده‌اند که فکرشان را هم نمی‌کردم که روزی انجامشان بدهم. مثل‍اً، در خل‍ال مکالمه درلحظه حرف نزنم، پیام‌هایم را چندبار بال‍ا و پایین کنم و مکالمه‌ای را برای بار دوم بخوانم که نکند شوخی‌هایم به‌جا نبوده باشند یا جایی را تند رفته باشم. هرچه که باشد، او از آن دسته آدم‌های بکری بود که هیچ‌چیز ازشان نمی‌دانستم و ل‍ابد قرار بود به‌مرور کشف‌شان کنم. همان لحظاتی که سعی می‌کردم برایش بهترین موسیقی‌هایم را بفرستم و از دغدغه‌های مشترکمان حرف بکشانم، به این فکر می‌کردم که این دیگر چه‌جور نیازی است که دلمان بخواهد یک غریبه پیدا کنیم، آن‌قدر بشناسیم‌اش که دیگر برایمان غیرقابل پیش‌بینی نباشد و بعد هم احتمال‍اً برایمان تمام شود. این را بعدها به او هم گفتم.

۴   فکر می‌کنم کارهایی بوده‌اند که انرژی تل‍اش برای انجامشان را نداشته‌ام و برای همین هم هیچ‌وقت سراغشان را نگرفته‌ام. فکر می‌کردم از اواخر نوجوانی به بعد، دیگر سخت است که آدم بتواند از ابتدا همه‌ی عقاید، عل‍ایق و سل‍ایقش را به فرد جدیدی بشناساند و همین‌ فرآیند را در مورد او نیز تجربه کند. برای محتاط‌ترها، ماجرا سخت‌تر هم می‌شود و برهه‌هایی در زندگی پیش می‌آید که از تجربه‌کردن چیزهایی که برای بیانشان کلمات و جمل‍ات درست پیدا نشود فرار می‌کنند. برای همین بود که تل‍اش نکردم پا پیش‌تر بگذارم و به او بگویم که شاید کمی بیشتر از سعی برای گسترش دایره‌ی دوستی‌هایم، از او خوشم می‌آمد. ل‍ابد چون خودم هم نمی‌دانستم چرا، و اگر او هم می‌پرسید دیگر توضیحی برایش نداشتم. همین بود که از آن به بعد، سعی کردم کم‌تر با او کلنجار بروم و تصویر ذهنی‌ام از او را به عنوان آن‌چه که هست بپذیرم. در تصورم او پیانو می‌زد، همیشه‌ی خدا سردش بود و موهایش را هیچ‌وقت نمی‌بافت.

۵   کارهایی هم بوده‌اند که خودم را بابت انجام ندادنشان سرزنش می‌کنم. مثل آن شب، که بی‌تفاوت، در چندمتری یک‌دیگر، میان دوستانمان و روبروی ساختمان نشسته بودیم و از او نخواستم که حال‍ا که تا همین‌جایش هم دیر شده، کمی دیرتر به اتاقش برگردد و بیاید که کمی راه برویم و بیشتر حرف بزنیم. به جایش ترجیح دادم کاری را انجام دهم که آسان‌تر است. چندوقت بعد، پیامی برایش گذاشتم که آیا حالش خوب بوده یا نه. چیزی نگفت. چیزی نداشت که بگوید، یا شاید هم چیزی نخواست که بگوید. بعدتر، حرف‌زدن‌هایمان کم‌تر هم شد. دیگر اتفاقی از روبه‌روی هم در نمی‌آمدیم و دوستان مشترکمان هم آخر شب‌ها جلوی ساختمان جمع نمی‌شدند. در تصورم اما، او هنوز پیانو می‌زند، همیشه‌ی خدا سردش است و موهایش را هیچ‌وقت نمی‌بافد.

بیست‌وپنج: همه‌چیز تصادفی‌ست.

8 نظر برای “بیست‌وپنج: همه‌چیز تصادفی‌ست.

  1. شایان می‌گوید:

    سلام. ادامه بده. جالب بود. یکم روی جملات انتهایی هر پاراگراف بیشتر فکر و کار کن.
    🙂

  2. مینا می‌گوید:

    واقعا دوست داشتم…
    خیلی میشد فهمید حسایی که گفتیو
    “ این دیگر چه‌جور نیازی است که دلمان بخواهد یک غریبه پیدا کنیم، آن‌قدر بشناسیم‌اش که دیگر برایمان غیرقابل پیش‌بینی نباشد و بعد هم احتمال‍اً برایمان تمام شود.”

  3. فاطمه می‌گوید:

    یکی از مواردی که دوستان اشاره کردن این بود که دل‌شون نمی‌خواست متن تموم شه، خیلی مهم عه که خواندن یه متن آدمُ خسته نکنه که این در نوشته‌ی شما کاملاً حس می‌شد.
    دوم اینکه متن‌تون ساده بود، به همین‌خاطر اکثراً اونُ درک می‌کنن و خوش‌شون میاد.
    موفق باشید.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.