بیست‌وچهار: ردپای چند تاکسی زردرنگ

۱   همه‌ی دفعاتی را که در آغوشش گرفتم خاطرم هست. نه از آن‌جهت که حافظه‌ام قوی باشد، نه. صرفاً به این‌بابت که به تعداد انگشت‌های یک دست هم نبوده‌اند. با این‌حال، هرکدامشان خاطره‌ای یک‌تا؛ حسی متفاوت و روزهای غریبی را برایم تداعی می‌کنند. نام یک‌بارش غصه بود. غصه‌ی ته‌مانده‌ی سال. حوالی عید و بعد از چهارشنبه سوری، به او گفته بودم که می‌خواهم بروم سفر و قرار است تنها رانندگی کنم. یادم هست که تا چه‌اندازه دل‌گیر تنهایی‌ام بودم و تا چه حد تنهابودن برایم غریب بود. همه‌ی آن حس‌ها را در فاصله‌ی ورودی شمالی دانشگاه و دویست‌متری آن‌طرف‌تر، ابتدای خیابان اکبری -جایی که قرار بود سوار یکی از همان تاکسی‌های ردیف‌شده شود- برایش گفتم، و خداحافظی کردم که مثل‍اً قرار است یک‌مدتی نبینم‌اش. حین صحبت‌هایم، چندباری شوخی کرد، وقتی که گفتم شب قبلش را نخوابیده‌ام مثل همیشه چندباری آرام به بازویم مشت زد و گفت که استراحت کن. سرآخر گفت «مراقب خودت باش»، فامیلی‌ام را چسباند به انتهای جمله‌اش و دست‌هایش را باز کرد که «بیا» و آرام درآغوشم گرفت. هیچ‌وقت به آن مسافرت نرفتم. نه آن‌شب، و نه تا به امروز. قرار بود همه‌ی برنامه‌ی سفر را انجام دهم که حالم کمی سرجایش بیاید و راست‌اش، آن‌روز عصر، ابتدای خیابان اکبری، حالم خوب شده بود.

۲   نام بار دوم را حماقت گذاشته‌ام. هیچ‌وقت اهل انجام کارهای متفاوت و عجیب نبوده‌ام. منظورم این است که هیج‌وقت آن‌قدر کله‌شق نبوده‌ام که بخواهم کاری انجام دهم که از نظر دیگران به‌طرز عجیبی هیجان‌انگیز محسوب شود؛ جز همان یک‌بار. به او گفتم که یک‌روزی از میدان تجریش را تا میدان انقل‍اب راه برویم. فکر می‌کردم این هم از آن حرف‌های نیمه‌شب است که هیچ اعتمادی به‌شان نیست و گفته‌ام که گفته باشم. خیلی زود اما این‌کار را کردیم، دقیق‌ترش این است که بیست‌وچهارم مهر آن‌سال، وقتی که چراغ‌های مغازه‌های خیابان انقل‍اب هم تک‌به‌تک خاموش می‌شدند و آدم‌ها می‌رفتند پی‌کارشان؛ توانستیم تمام‌اش کنیم. دیگر نمی‌توانستم راحت راه بروم. او هم نمی‌توانست. این‌بار، ابتدای کارگر شمالی، خداحافظی کردیم و رفت. وقتی که بغل‌اش کردم، تشکر کرد. آن‌وقت نفهمیدم که برای چه تشکر کرد. شاید هنوز هم نمی‌دانم. اما به‌اش نگفتم که وقتی رفت، کمی هم تنها راه رفتم. از میدان انقل‍اب، تا اوایل خیابان خوش. نمی‌دانم چرا.

۳   سومین‌بار، بعد از آن بود که مدت‌ها ندیده بودم‌اش. از طرفی، حالم سرجایش نبود. منتظر مانده بود که کارم تمام شود و کمی صحبت کنیم. خندیدم و گفتم که تابه‌حال نشده است که بدون راه رفتن صحبت کنیم. خندید. در تمام مسیر، حرفی نزدم. ترجیح دادم که کمی شنونده باشم. چیزهایی را که قرار نبود به هیچ‌کدام از آدم‌هایم بگویم ردیف کرده بودم و به آن‌ها فکر می‌کردم و مدام حواسم به آن بود که نکند حرفی درباره‌شان بزنم. حرف زد. از روزمرگی‌هایش گفت و از اتفاقات اخیرش حرف زد. عصبی بود. این را از قدم‌های سریع و بی‌دقتش می‌دانستم. تا پایانه‌ی تاکسی‌رانی همراهی‌اش کردم، لب‌خند تلخی زدم و غیرمعمول‌تر از همیشه خداحافظی کرد. سرش را گذاشته بود روی سینه‌ام و فقط توانستم که بگویم همه‌ی این‌ها خواهد گذشت. گفت امیدوارم؛ قدم‌های تندی برداشت و دیگر بین جمعیت ندیدم‌اش.

۴   آخرین‌بار، اسمش ترس بود. هیچ‌چیز نگفت. هیچ‌ اتفاقی نیفتاد. یک‌عصر پیام داده بود که بیا کمی راه برویم. بدون هیچ مقدمه‌ای این را گفته بود و این، از او که هیچ حرفی را بدون مقدمه نمی‌گفت و هیچ‌کار غیرقابل پیش‌بینی و مبهمی انجام نداده بود، عجیب به‎‎نظر می‌رسید. چندباری خواستم که توضیح دهد که چرا به‌هم‌ریخته و پریشان است. چیزی نگفت. سرآخر، یک‌جایی در پارک ساعی نشستیم. اصل‍اً همین‌اش ترسناک بود که قرار بود وقتی نشسته‌ایم حرف بزنیم. از یک پیرمرد دوره‌گرد چای گرفتیم و آن‌قدر منتظر ماندم تا شروع به حرف‌زدن کرد. سرش را گذاشت روی شانه‌ام و با بغض از دوستی‌ها و روابطش برایم گفت که از نظرش غیرقابل کنترل شده بودند. نمی‌دانست که عاشق کسی شده‌است یا چه. نمی‌دانست که اصل‍اً می‌تواند عاشق کسی شود یا نه. همه‌ی این حرف‌ها را که زد، سعی کردم آرامش کنم و البته ناموفق بودم. لحظه‌به‌لحظه بیشتر احساس ترس می‌کردم و دیگر به حرف‌هایش توجه نمی‌کردم. همیشه آرام بود، می‌خندید، و هیچ‌وقت اتفاق پیچیده‌ای را تجربه نکرده بود. حال‍ا او هم وارد بازی شده بود. او هم درگیر اتفاقات کوچک و بزرگ میان آدم‌ها شده بود و دیگر نمی‌توانست با همه‌چیز شوخی کند. فکر می‌کرد اگر کاری به کار کسی نداشته باشد، هیچ‌وقت شکست نخواهد خورد و حال‍ا شکست‌خورده‌ترین حالت‌اش درست کنارم نشسته بود. ترسیده بودم؛ نه برای چیزهایی که می‌گفت، بلکه برای این‌که می‌دانستم او هم بال‍اجبار قرار است از این به بعد زندگی‌اش را -مثل همه‌ی آدم‌های دیگر- پیچیده‌تر کند تا ل‍ابد این‌طور راحت‌تر بتواند خودش را توجیه کند. ترسیده بودم. درآغوشش گرفتم، خداحافظی کردم و مثل همه‌ی بارهای قبل، مسیرش را تا سوارشدن به تاکسی دنبال کردم و منتظر ماندم که بین دیگر ماشین‌ها قابل تشخیص نباشد. این‌بار اما آخرین‌باری بود که راه رفتیم، که حرف زدیم و که به رفتن‌اش خیره شدم.

بیست‌وچهار: ردپای چند تاکسی زردرنگ

2 نظر برای “بیست‌وچهار: ردپای چند تاکسی زردرنگ

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.