بیست و سه: سه‌شنبه، سی آبان نود و شش

در زندگی‌ام کم پیش آمده که تصور کنم حسی را مدت‌هاست با همان اصالت؛ کیفیت و به شکل پیوسته تجربه می‌کنم و همراهم این‌طرف و آن‌طرف می‌برم. اگر بخواهم بهتر بگویم؛ جز یک‌مورد، شاید هیچ‌وقت پیش نیامده. هرسال و در روز تولّدم، احساس تکراری و خاصی را تجربه می‌کنم که حال‍ا که فکرش را می‌کنم بخشی از هوّیتم شده و زمانی که قرار است از خودم حرف بزنم، چیزی برای گفتن خواهم داشت؛ چیزی که باورش داشته باشم. در همۀ «روز تولد»هایمان، حداقل از جایی به بعد که یادمان مانده، می‌دانستیم که ل‍ابد باید فکر کنیم همین یک‌روز حق بیشتری به جهان اطرافمان داریم. فکر می‌کردیم قرار است به بهانه‌ی همین وجودمان، چراغ جادویی داشته باشیم و چیزی بخواهیم و همان‌روز به آن برسیم. اصل‍اً مگر برای همین نبود که به‌مان یاد دادند آرزو کنیم و آرزویمان را هم به کسی نگوییم؟ برای من اما؛ مسئله در خواستن چیزهای جدید در زندگی‌ام نبود. همه‌ی آرزوهای سال‌هایم را خاطرم مانده. هیچ‌گاه در روز تولدم نخواسته‌ام چیز جدیدی به دست بیاورم. هیچ‌وقت برای داشتن یک تجربه‌ی جدید حسرت نخورده‌ام و هرگز حوصله‌ی اتفاقات هیجان‌انگیز و عجیب را نداشته‌ام. مسئله همین‌جاست؛ همیشه‌ی خدا خواسته‌ام صرفاً چیزی، بدون تل‍اش و درگیری‌ام، درست شود. همۀ آرزوهایم را صرف همین کرده‌ام که موضوعی به صرف وجودم، برای همین بهانۀ «تولّد»، تعمیر شود و برگردد سرجایش. وقتی هفت‌ساله بودم خواسته‌ بودم تنها دوستی که یافته بودم و گمش کرده بودم، برگردد همان‌جایی که همیشه می‌دیده‌امش. یک‌بار آرزو کرده بودم پدرم فراموش کند چطور باعث شده بودم بشکند. یک‌سال از کسی که احتمال‍اً مقصر تمام اتفاقات ناخوشایند زندگی‌اش بودم خواسته بودم بگذارد یک‌بار دیگر ببینم‌اش؛ ل‍ابد چون فکر می‌کردم در روز تولّدم حق بیشتری از روزهای دیگر دارم، حتی نسبت به آدم‌ها. آخرین‌باری که آرزو کردم، دو سال پیش بود. آرزو کرده بودم دیگر اتفاقی را تجربه نکنم که برای درست‌کردنش، برای تعمیرش، و برای به عقب برگرداندنش کاری از دستم ساخته نباشد. هرچند شدنی نباشد؛ اما از همان‌روز طور دیگری زندگی کرده‌ام. ژست دفاعی‌ام نسبت به موضوعات، ساده‌تر شده است. فراموش می‌کنم، سعی می‌کنم اهمیتی فراتر از تحملم به اتفاقات ندهم و چهره‌ی راحت‌گیرتری از خود برای جهان اطرافم بسازم. اصل‍اً برای همین بود که آخرین تولدم را تنها گذراندم، برای خودم راه رفتم و فکر کردم که دیگر نباید آرزویی کنم. هر برچسبی که روی این روند بگذارید؛ ساختگی، اکتسابی و یا قابل تحسین؛ باید بگویم که شاید این ژست دفاعی همیشه کار نکند. اتفاقاتی که از پس درست‌کردنشان برنمی‌آیید، درهرلحظه‌ای ممکن است دوباره سراغتان بیایند. گاهی به سادگی برخورد اتفاقی با یادداشت ابتدای یک‌کتاب، بعد از چندین سال. «برای تو؛ به‌ هیچ مناسبت خاصّی هم نیست. «همین‌جوری» صرفاً. مرداد ۹۲». حال‍ا به صرافت افتاده‌ام که هرچند درست‌شدنی‌ها همواره وجود دارند و خواهی‌نخواهی هرسال هم در روز تولدمان به‍شان فکر می‌کنیم؛ نمی‌توانیم از این واقعیت فرار کنیم که بعضی چیزها برای درست‌نشدن ساخته شده‌اند، قرار نیست همه‌چیز درانتها درست شود و حقیقت ماجرا این است که در هیچ‌روزی، حق بیشتری نسبت به جهان نداریم. ل‍ااقل باید بگویم حال‍ا این‌فکر را می‌کنم.

بیست و سه: سه‌شنبه، سی آبان نود و شش

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.