بیست‌ودو: مشارالیه

هفده‌ساله که بودم؛ اعداد نیمی از زندگی‌ام بودند. یک‌روز که از خواب بیدار می‌شدم بیست‌وپنچ روز از بستری‌شدنش گذشته بود، دوسال از آخرین‌باری که از پارک‌وی تا تجریش پیاده رفته‌بودم می‌گذشت و شصت‌وچهار روز مانده بود به آن‌که هجده‌ساله شوم. همۀ این اعداد احاطه‌ام می‌کردند و برایم روزمره می‌ساختند. هفده‌ساله که بودم، عجیب‌ترین حس قابل‌ تجربه‌ام هجده‌ساله‌شدن بود. دیوار هجده‌سالگی آنقدر برایم بلند بود که هیچ تصوری از آن‌سویش نداشتم و گاهی فکر می‌کردم نکند قرار نیست حتی تجربه‌اش کنم. بعدتر و در اواخر هجده‌سالگی، بیست‌ویک‌ساله‌ها برایم غریب بودند. همین حس را به بیست‌ویک‌سالگی داشتم؛ بدون آن‌که در خاطرم باشد هجده‌سالگی هم تکرار همان اتفاقات همیشگی بود. حال‍ا و در آستانۀ بیست‌ودوسالگی، احساس شکست می‌کنم. از اعداد برایم چیزی نماند، از دورنماها و تصورات حتی خاطره‌ای ندارم و آدم‌هایم در همه‌ی این سال‌ها را از دست داده‌ام. حال‍ا دیگر کنار آمده‎ام که آدم‌های اشتباه، تصویر اشتباه مرا می‌بینند و به کسی نمی‌توانم بگویم که این برایم مهم است. عادت کرده‌ام که جدی نگیرم، «بگذرانم» و «رهایش کنم برود»؛ درحالی که فکر می‌کنم قرار بر هیچ‌کدام از این‌ها نبوده است. یاد گرفته‌ام وقتی صحبت از احساسات شخصی‌ام می‌شود، باید آن‌قدر پیچیده‌گویی کنم یا کلمات و ترکیب‌های غیرمستقیم بسازم که نکند کسی همۀ چیزهای دیگری را که تل‍اش برای مخفی‌کردنشان دارم بفهمد. حال‍ا؛ فکر می‌کنم سی‌سالگی اتفاق عجیبی‌ست و باید در انتظارش باشم تا همۀ این‌ عادت‌ها را برایم کنار بگذارد؛ خودِ واقعی‌ام را به آدم‌ها -و بعدتر، به خودم- نشان دهد و آن‌طور رفتار کند که در بیست‌ودوسالگی دوست داشته‌ام رفتار کنم. گیریم که نشود. انتظار از معدود اتفاقاتی‌ست که همیشه قرار است همراهمان باشد. نهایت ماجرا این است که روزی بگویم که «من هم در هجده‌سالگی مرده‌ام و از آن پس هرسال در روز تولدم تکرار می‌شوم.»

بیست‌ودو: مشارالیه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.