بیست: بهانه‌ای برای همین چند کلمه

اصل ماجرا این است که همیشه‌ی خدا دنبال بهانه‌ایم و زندگی‌مان را همین بهانه‌ها پر کرده‌اند. همه‌ی عمرمان را منتظر بوده‌ایم که اتفاقی بیفتد و پی‌اش برویم تا هرچه که شد، پشت‌اش پنهان شویم و اتفاق را «بهانه» کنیم. منتظر باران بوده‌ایم تا حس کنیم ل‍ابد داریم عاشق می‌شویم؛ مستی را تجربه‌ کرده‌ایم که حرف‌های ناگفته‌مان را به آدم‌ها بگوییم، و اصل‍اً نیمه‌شب را بهانه کرده‌ایم که از احساسات زودگذرمان حرف بزنیم و بعدتر، دست‌آویزی برای فرار به جای قبلی داشته باشیم: روزمرگی، هوشیاری، صبح. تمام امیدمان به این است که بتوانیم بگوییم «حالم خوش نبود». بتوانیم پیام‌هایمان را ویرایش کنیم، حذف کنیم، و اصل‍اً اگر قرار بود دست خودمان باشد که نه فقط به حرف‌هایمان؛ بلکه به مخاطبانمان هم رحم نمی‌کردیم و آن‌ها را هم ویرایش می‌کردیم تا قضاوت نشویم. یک پوسته‌ی ثابت برای خودمان ساخته‌ایم و هیچ‌‌طوره هم حاضر نیستیم اندکی از آن کوتاه بیاییم. هر حس، کلمه و یا تجربه‌ای که پوسته‌مان را بیازارد یا حس کنیم وا داده‌ایم را نمی‌پذیریم، و به بهانه‌مان متوسل می‌شویم. ضعف یا قدرت که صفتش باشد، فانتزی این را داشته‌‍ایم حال‍ا که وقت هست، گوشی‌مان را برداریم و ل‍ابد بنویسیم «باید برایت می‌گفتم» و صبح هم قید همه‌چیز را بزنیم. مثل همیشه.

بیست: بهانه‌ای برای همین چند کلمه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.