نوزده: قصه‌ی یکتای آدم‌ها را شنیده‌اید؟

گوشه‌ی لبش را می‌گزد. «خب، حال‍ا هم این‌جام» برشی از زندگی‌اش را تعریف کرده و حال‍ا هم که ساکت نشسته است. دست‌هایش آرام گرفته و راه‌ رفتن آدم‌ها را با اضطراب دنبال نمی‌کند. «حال‍ا خیلی‌هاش رو نگفتم‌ها». می‌خندد. می‌خندم. سکوت می‌کنیم. سکوت‌هایمان با هم حرف می‌زنند. نمی‌دانم از کجا صحبت کنم. یک کیسه‌ از کلمات دم دستی و ویترینی دارم که اسمشان را گذاشته‌ام کلمات مسکّن‌ و حال‍ا هیچ‌کدامشان به کار نمی‌آید. توضیح می‌دهم که مشکل جای دیگری‌ست. از همان اول کار یاد گرفتیم که بنویسیم. یاد گرفتیم قصه بگوییم. قصه گفتیم، قصه گفتیم، قصه گفتیم. بعدتر یاد گرفتیم دانای کل قصه‌ها باشیم. دانای کل بودن همان حسی بود که دنبال‌اش می‌گشتیم. دانای کل بودن همه‌ی جاه‌طلبی‌ها، قصه‌خواهی‌ها و ضعف‌هایمان را می‌پوشاند و به همان چیزی تبدل‌مان می‌کرد که قرار بود باشیم. قصه‌هایمان را در دست می‌گرفتیم، هرجایش را که می‌خواستیم تغییر می‌دادیم و هرجایی را که آزارمان می‌داد حذف می‌کردیم. سرآخر هم عذاب‌وجدانی برای قدرت مطلق‌مان نداشتیم و مهم‌تر، اوضاع کاراکترهایمان را به خیال خودمان بهتر کرده بودیم. یاد گرفتیم قصه‌ی آدم‌ها را بشنویم، یاد بگیریم، و دانای کل‌شان باشیم. توضیح می‌دهم که حال‍ا و بعد از مدت‌ها، این توانایی کار نمی‌کند. «توی مخیله‌م هم نمی‌گنجه که این توانایی روی قصه‌ای کار نکنه». چیزی نمی‌گوید؛ شاید هم می‌گوید اما نمی‌شنوم و به حساب «هاه» می‌گذارم. «برای هرکس هم که تعریف کردم و نکردم -می‌دونی که، خیلی وقت‌ها توی ذهنم برای آدم‌ها تعریف می‌کنم- تعجب کرد. چیزی نتونست بگه». تأیید می‌کنم. حوصله یا توان توضیح ندارم. نمی‌توانم بگویم که قصه‌اش برای این‌که ل‍ابد جدید است، یا نادر است، برایم متفاوت نمی‌شود و بلکه عادت کرده‌ام قصه‌ی آدم‌ها را هم‌تراز با داستان زندگی خودم نبینم و به جایی دورتر و غریبه‌تر فکر کنم. خداحافظی می‌کند، از خیابان رد می‌شود و ل‍ابه‌ل‍ای آدم‌ها و ماشین‌ها گم می‌شود و دیگر نمی‌بینم‌اش. از این‌جا به بعدش را بهتر بلدم. قصه‌اش را می‌نویسم. چیزهایی که در راه می‌بیند را می‌نویسم. دعوای آن روزش را با خانواده‌اش که ل‍ابد «چرا جواب تلفن نمی‌دادی؟» تصویر می‌کنم و روزها و شب‌هایش را می‌سازم تا این‌که قصه‌ به جایی برسد که دلم می‌خواهد، حال‍ا پایان‌بندی‌اش را عوض می‌کنم و برمی‌گردم عقب تا بگذارم خودش، به روال طبیعی، با روزمره‌هایش بجنگد. تنها شده‌ام و سریع‌تر قدم می‌زنم. دوتا یکی، سه‌تا یکی، سنگ‌فرش‌ها را می‌شمارم و به این فکر می‌کنم که اگر قرار باشد داستان زندگی همه‌ی آدم‌ها را همین‌قدر موضعی و سرپایی درمان کنم، کی قرار است تجربه‌ی نگرانی‌های ساده و گذرا را لمس کنم؟ نگران سیگارکشیدن آدمی باشم، نگران خیابان‌ردشدنی شوم و نگران بی‌خبری چندروزه از آدمی باشم؟ با خودم قرار می‌گذرام که وقتی، داستان خودم را هم دست‌کاری کنم.

نوزده: قصه‌ی یکتای آدم‌ها را شنیده‌اید؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.