هجده: پنج بامداد، بیست‌و‌نه اردی‌بهشت، و چند عدد دیگر

از پیاده‌روی خیابان باب‌همایون، پرت شده‌ام گوشه‌ی اتاق. پیرمردی می‌گفت بازی خورده‌اید. می‌گفت وقت‌تان را برای این‌کارها هدر ندهید. مانند ده‌ها نفر دیگری که سعی کرده بودم راضی‌شان کنم تا رأی دهند، آب سرد رویم می‌ریخت. مصمم بودم که یک‌بار هم که شده، به اقلیت‌ها و اکثریت‌ها فکر نکنم و امید به حقانیت شخصی را با همه‌ی مفاهیم خودبینانه‌ی احتمالی‌اش از خود نگیرم. حال‍ا بعد از همه‌ی تل‍اش‌ها، بیم‌وامید‌ها و تصورات، رسیده‌ام به چندساعت قبل از شروع انتخابات. در همین روزهای اخیر، فکر می‌کنم تعاریف بهتری از زندگی پیدا کرده‌ام. خوشحالم که برای همان اندک امیدها و آرزوهایم تل‍اش کرده‌ام و تجربه‌ی هم‌دلی بی‌منت با غریبه‌هایی که هدف مشترک داریم را از دست نداده‌ام. نه از ساعت‌ها وقتی که برای قانع‌کردن دوستانم به رأی دادن صرف کرده‌ام پشیمان خواهم شد و نه روزی از عصبی‌شدن‌ها و دل‌شکستگی‌هایم در بحث‌های خیابانی به تعصب جوانی یاد خواهم کرد. از آن‌جهت مطمئنم که هشت‌سال پیش، و زودتر از تصورم، از کسانی یاد گرفته بودم که برای امید باید جنگید و هزینه داد، و کسی هدف جمعی‌تان را تقدیم‌ شخص‌تان نمی‌کند. حال‍ا و بعد از همه‌ی این اتفاقات، نشسته‌ام و به چندساعت آینده و احتمال‍اً روز بعد فکر می‌کنم. هنوز به نگرانی‌ها و حتی ترس‌های خود و دوستانم به چشم یک تجربه‌ی مهم نگاه می‌کنم، اما در نهایت دل‌خوش به آینده‌ی احتمالی ساده‌ای هستم که شاید از آنِ ما.

هجده: پنج بامداد، بیست‌و‌نه اردی‌بهشت، و چند عدد دیگر

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.