هفده: قصه‌ای برای قبل، حین و خیلی بعد از هفده‌سالگی‌

بیایید کمی هم شهامت رو راست بودن داشته باشیم. لعنت به همه‌ی فیلم‌ها، به همه‌ی داستان‌ها و به همه‌ی روایت‌هایی که توقع‌مان از زندگی را بال‍ا برده‌اند. هرروز در انتظار یک نقطه‌ی اوج زندگی می‌کنیم و هرشب هم در بیم‌ یک فرود، یک حضیض؛ خیال‌بافی می‌کنیم و به همین سادگی شب و روزمان را به هم وصله‌پینه می‌کنیم که بگذرد، برود، و رهایمان کند. من اسمش را گذاشته‌ام «سندرم داستان‌خواهی»؛ یک مرضی‌ست که فانتزی طلب کنیم، هیجان بخواهیم، اتفاقات پیش‌بینی‌نشده تقاضا کنیم و همیشه‌ی خدا فکر کنیم که زندگی‌مان هیچ اتفاق جدیدی برایمان ندارد. خل‍اصه‌، همین است که در خیال‌پردازی‌های قبل از خوابمان تعریف شده‌ایم و اگر فانتزی را ازمان بگیرند، به لعنت خدا هم نمی‌ارزیم. افتاده‌ام به فکر که حال‍ا با همه‌ی این داستان‌هایی که از سر گذرانده‌‌ام، حال‍ا کجایم؟ کم موقعیت‌های سینمایی را تجربه نکرده‌ام. با اغماض، تازه‌نوجوان بودم که آدم‌ها را دیدم که با سبزهایشان، مصرّانه بلوارکشاورز را راه می‌روند، می‌دوند؛ می‌خوانند. هجده‌ساله بودم که عاشق شدم. عاشقی برای من همین رنگ‌ها بود. همین موسیقی پس‌زمینه‌ی روایت زندگی‌ام بود. کمی بعد، درگیر تقل‍اها و تل‍اش‌ها و پیاده‌روی‌ها و بغض‌ها و شعرگفتن‌ها و داستان‌نوشتن‌ها شده بودم. اصل‍اً همان‌وقت‌ها بود که یاد گرفتم بنویسم و فانتزی‌ ببافم. بعدتر، از یک خبر لعنتی، یک خبر ل‍ابل‍ای روزمرگی‌هایم؛ شکستم. چندنفرتان تجربه‌ی سقوط نزدیک‌ترینِ خانواده‌تان از یک ساختمان قدیمی را داشته‌اید؟ چندنفرتان تجربه‌کرده‌اید که عزیزترینِ خانواده‌تان، وقتی که از سیاه‌ها برمی‌گردد و به هوش می‌آید، حافظه‌اش را از دست داده باشد؟ همان حدود‌ها بود که یاد گرفتم که غم و غصه کرانه دارد. یاد گرفتم که نایستم. کتاب‌خواندن را از همان وقت‌ها یاد گرفتم. همان روزها بود که درگیر کنکور شدم. ریاضی می‌خواندم، اما سرم توی مقاله‌های پزشکی بود. که چه می‌شود که عزیزترینت، چنین شود. چه می‌شود که عزیزترینت دوباره یادش بیاید که چطور می‌خندید. گذشت. گذشت. گذشت. می‌گذشت. جامپ‌کات درکار نبود. آرام می‌گذشت تا وارد دانشگاه شدم. حال‍ا مواجهه‌ی جدی‌ام با فانتزی‌های رفاقت، دوستی و زندگی جوانی را دیدم و یاد گرفتم که فانتزی‌ها همیشه قرار نیست کار کنند. یاد گرفتم که وارد شدن به زندگی بیست‌وچندساله‌ها، چقدر سخت‌تر و پر دردسرتر از همان‌های هفده‌ساله و هجده‌ساله است. یاد گرفتم زندگی برایم گذران وقتی‌ست که قرار است برای خودم باشم، نه بیشتر. زندگی برای من آن سکانس‌های بی‌اهمیت ل‍ابل‍ای فیلم است که پرایدی، از کنار ماشین‌ حامل کاراکترهای اصلی فیلم می‌گذرد و سرخوشانه می‌رود. چندنفری از پنجره‌ی ماشین آویزان شده‌اند، پرچم تیم‌ موردعل‍اقه‌شان را گرفته‌اند دست‌شان، فریاد شادی می‌کنند، و حالشان خوب است.

هفده: قصه‌ای برای قبل، حین و خیلی بعد از هفده‌سالگی‌

1 نظر برای “هفده: قصه‌ای برای قبل، حین و خیلی بعد از هفده‌سالگی‌

  1. ل. می‌گوید:

    چه قد خوب؛ چه قد خوب. اون‌قدر کاملن درک کردم که نمی‌دونم چی بگم واقعن.
    تو هیفده‌سالگی دقیقن دارم به همین‌نتیجه می‌رسم – و قبلن فکر می‌کردم درست می‌شه؛ بزرگ که بشی آزادتری، همه چی خوب می‌شه و هرشب به خودم می‌گم ول کن این خیال‌بافی ها رو ؛ خلاصه که همون وصله‌پینه ی شب و روزهای مثل هم و آزارنده.
    یعنی از الان همین گذران زندگی رو ببینیم و خوش باشیم؟ فانتزی‌ها رو بریزیم دور؟ :[

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.