شانزده: پراکنده، از تهران

Tehran

حال‍ا که فکرش را می‌کنم، می‌بینم چقدر عجیب است که این‌قدر به مکان‌ها وابسته‌ام. وابستگی‌ام به برهه‌های زمانی همیشه برایم قابل درک بوده‌ است؛ اما در مورد بُعد مکانی این قصه، هیچ‌وقت فکر نکرده بودم. حقیقت ماجرا را بخواهید منظورم این نیست که اولین‌باری که جایی بوده‌ام برایم اهمیتی دارد یا آخرین‌باری که با دوستی در کافه‌ای گذرانده‌ام، آن‌جا را برایم متفاوت‌تر می‌کند. همه‌ی تعریف این وابستگی ساده است. در زندگی‌ام، جغرافیایی را تجربه کردم که با هیچ‌ معیاری قابل متر کردن نیست؛ اما من را نسبت به خود ضعیف و وابسته کرده است. نمی‌دانم این ضعف، وابستگی، یا هرچه که اسمش را بگذراید اتفاق خوبی‌ست یا نه. در شرایط حداقلی، وابستگی به یک مکان آن‌جا را پناه‌دهنده می‌کند و چه چیزی بهتر از این‌که آدم در دارایی‌هایش مأمنی و آسوده‌گاهی به پهنای مثل‍اً یک‌شهر داشته باشد. چیزی که هست، اما این است که به دارایی‌های ناملموس عادت ندارم و واقعاً نمی‌توانم بپذیرم که یک جغرافیای مکانی بتواند روی زندگی‌ام تأثیری داشته باشد. حال‍ا، در غریب‌ترین حالت زندگی چندسال گذشته‌ام، شبی را تجربه کرده‌ام که دوباره فکرم را به این موضوع مشغول کرده است. فکر می‌کنم که چطور می‌شود که می‌توانم شبی تصمیم بگیرم که تنها، ل‍ابه‌ل‍ای شلوغی خیابان‌ها راه بروم، و از دور به حلقه‌ی آدم‌ها نگاه کنم، و آن‌قدر صبر کنم که آدم‌ها بروند پی کارشان و بعد هم حالم خوب باشد. هنوز فکر می‌کنم که چه تصویر ساده‌ای از این جغرافیا دارم. این‌جا، تهران، برای من آن شبی‌ست که خیابانی را آرام و بی‌هدف پایین می‌آمدم و در میان همه‌ی این نبودن‌ها و خل‍اءها، درست در ل‍ابه‌ل‍ای صدای باد و درست در مرکز این غربت، از دور صدایی از خانه‌ای می‌آمد که «امروز از هم گسستم؛ اگه بال و پر شکستم و به پرتگاه غم؛ رسیده گام‌های من». تهران، برای من، داستان اتوبوس‌هایی‌ست که حوالی شب، از چهارراه ولی‌عصر سوارشان می‌شوم و سرم را به شیشه‌های لکه‌گرفته‌شان تکیه می‌دهم و در تمام مسیر، به قرمزِ نور ماشین‌های اطراف نگاه می‌کنم و گوش می‌دهم که «شبیه تو، پرنده‌ای، که می‌رود به سمت خورشید»؛ و خیال‌بافی می‌کنم. تهران برای من همین است که می‌توانی یک گوشه بنشینی، از دور به آدم‌ها نگاه کنی، تکاپوی‌شان را ببینی، و آن‌وقت حس کنی که دانای کل داستان زندگی‌شان هستی. انگار که داستان‌شان را خودت خلق کرده‌ای و انگار که همه‌ی دغدغه‌هایشان را نوشته‌ای. این همان ضعفی‌ست که صحبتش را کردم. تمام قدرت روایت‌گری‌مان را از همین شهر گرفته‌ایم و این خود وابستگی‌مان است.

شانزده: پراکنده، از تهران

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.