پانزده: به غریبه‌ترین آدم جهان

– هنوز که هنوزه، بعد این همه ادا و ادعا؛ از حرف زدن با آدما عاجزم. من ترسی ندارم که بگم کدوم‌ آدم‌ها برام اهمیتی ندارن و قصه‌شون برام کلیشه‌ست. اما وای از اون روزی که این نباشه. نه که بلد نباشم جمله‌ی قشنگ و تاثیرگذار بگم به آدما. نه. زیادی هم بلدم. ولی خب این همه‌ش نیست. خب؟ اگه نشه چی؟ با یکی حرف بزنی و فقط بهش این رو بگی که یک‌نفر دیگه هم نتونسته ذره‌ای حالت رو بهتر کنه؟ بابا مام آدمیم. یعنی خب برخل‍اف همه‌چیز، بعضی وقت‌ها هست که دلمون می‌خواد بشه که یکی رو خوب کنیم. یه شوخی باهاش بکنیم و دستش رو بگیریم بچرخونیمش وسط بدبختیاش و بگیم بابا این همه‌ش نیست. حال‍ا هرچقدر هم ادا و اطوار. ولی خب حواست هست که چقدر سخته حال یه غریبه رو خوب کنی؟ این چه نیازیه که ما داریم؟ بیا بابا. ولش کن. موزیک رو گوش کن از دهن افتاد.

پانزده: به غریبه‌ترین آدم جهان

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.