چهارده: روایتی از تکرار و انتظار

درست مثل اواسط هجده‌سالگی، نشسته‌ام و سعی می‌کنم از آخرین و دورترین شب‌های سرد هم برای ساختن روزهای تکراری و امتحان‌پس‌داده‌ام استفاده کنم. بعضی وقت‌ها، فکر می‌کنم که دیگر برای تجربه‌‌ی یک قصّه‌ی جدید در زندگی خیلی دیر شده است. درست است که درنهایت، اتفاقات زیادی را قرار است تجربه کنیم، اما مگر چندتایشان می‌توانند برایمان قصّه بسازند و برایمان غیرقابل پیش‌بینی و تازه باشند؟ هرچقدر هم که فکر می‌کنم، یادم نمی‌آید از آخرین‌باری که یک شب را تا صبح بیدار مانده‌ام و به چندروز بعد فکر کرده‌ام و سعی کرده‌ام روزهای بعدم را پیش‌بینی کنم و از هیجان نتوانسته‌ام یک‌جا بنشینم؛ چقدر گذشته است. شاید برای ما، زندگی همان چند روز اول شانزده‌سالگی و ذوق اولین مکالمات با آدم‌هایی فراتر از دنیایمان بوده است. شاید هجده‌سالگی و عاشق‌شدن‌های گذرا و هیجان برای زندگی بعد از کنکور باشد و شاید هم ترکیبی از همین کل‍اف تکراری روزها و خاطرات دور بشود کل داستان زندگی‌مان، اما هرچه که هست، این روزها دل‌تنگ قصه‌ای جدیدم و این، ترسناک است. هنوز دلم می‌خواهد وقتی برای اولین‌بار با آدم‌ها حرف می‌زنم، هیجان داشته باشم، جمله‌بندی‌هایم را مرتب کنم و به موقعیت‌های مختلف فکر کنم. هنوز دلم می‌خواهد به مکان‌ها دل ببندم و با دیدن یک خیابان خلوت، یا یک مغازه‌ی کوچک درست وسط یک بازار، دل‌تنگ آدم‌ها شوم و نظیر به نظیر، بین خاطرات و آینده‌م تناظر ایجاد کنم. دوستی می‌گفت چیزهایی را درخودت از بین برده‌ای. راستش نمی‌دانم چه چیزهایی، اما می‌دانم که همچه‌کاری را کرده‌ام. حقیقت ماجرا را بخواهید، فکر نمی‌کردم در ازای این چیزها، قرار باشد قصه‌هایمان را بگیرند. فکر می‌کنم که هیچ‌وقت قرار نیست قصه‌ی جدیدی ببینیم. فکر می‌کنم در هجده‌سالگی می‌میریم و هر سال تکرار می‌شویم.

 

چهارده: روایتی از تکرار و انتظار

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.