سیزده: چند آجر قرمز، چند آدم و یکی دو حس ناپایدار

IMG_5006

«فکر کنم دارم»، خل‍اصه‌ترین جوابی‌ست که به سوال تکراری آدم‌ها می‌دهم. «اصل‍اً رشته و دانشگاهت رو دوست داری؟». سوال سختی‌ست. اگر بحث روابط عاطفی را کنار بگذاریم، تقریباً در همۀ مسائل زندگی دوست‌داشتنِ یک موضوع تابع مستقیمی‌ست از میزان موفقیت در درگیری با زیر و بم آن پدیده. تفکیک این‌که ما ذاتاً به موضوعی، به زمینه‌ای و به پدیده‌ای عل‍اقه‌مندیم یا صرفاً به این‌دلیل که می‌توانیم در آن موضوع -با یک‌سری مل‍اک خاص- انسان موفقی باشیم، کار آسانی نیست. واقعیت ماجرا این است که همۀ فانتزی گذشته‌ام، بودن در یکی از دو زمینه‌ی فناوری اطل‍اعات و خبرنگاری بوده است. هیچ‌وقت هیچ‌زمینۀ دیگری را برای آینده‌ام تصور نکرده‌ام و متأسفانه همین کافی‌ست که پاسخم درمورد عل‍اقه‌داشتن به رشته‌ام مثبت باشد. چرا متأسفانه؟ فکر می‌کنم آدم‌هایی که عل‍ایق گسترده‌تری دارند، راه‌های بیشتری برای القای موفق بودن به خودشان دارند و هرچند تک‌محوری حس غرور و جسارت بیشتری تزریق می‌کند، اما پذیرفته‌ام که این معنای ریسک‌پذیری کم‌تر هم هست –و من به ریسک‌پذیرها غبطه می‌خورم. سوال دوم؛ به دانشگاهم عل‍اقه دارم؟ فکر کردن درمورد این سوال آزارم می‌دهد. نه به‌خاطر این‌که ممکن است جوابم منفی باشد، بلکه به این‌دلیل که می‌دانم پاسخم به این سوال، طی دوسال گذشته کامل‍اً متفاوت بوده است. این‌که دچار عادت شوم، بزرگ‌ترین نقطۀ ضعفی‌ست که حس می‌کنم دارم و پذیرفتن این‌که آدم‌ها به هرشرایطی عادت می‌کنند، حداقل برای من، تلخ است. وقتی وارد دانشگاه شدم، «دانشگاه صنعتی شریف» غریب‌ترین نامی بود که می‌توانستم برچسب خودم بدانم. بارها گفته‌ام که از همان فانتزی‌های نوجوانی، دانشگاه تهران را برای خودم داشته‌ام و حال‍ا بعد از دوسال به حد کافی نسبت به این جبر تصادفی تل‍اشم‌ را کرده‌ام. کودک‌وار قهر کرده‌ام، به شکل خامی تل‍اش کرده‌ام از آن خارج شوم و به شکل معقولی سعی کرده‌ام بی‌غرض‌تر به دانشگاه نگاه کنم و به خودم فرصت بدهم که بتوانم آن را دوست داشته باشم. باید بگویم که بعد از دوسال، شاید به آن عل‍اقه نداشته‌باشم، اما درک کرده‌ام که آن بیرون هم خوش‌حال نخواهم بود و این دقیقاً تعریف مشمول مرور زمان شدن است. برای من، با ید طول‍ای از دست دادن آدم‌ها و با سابقه‌ی نازیبای غریبه‌سازی از آدم‌ها، هنوز هم داشتن روابط ایده‌آل دوستی و ساختن فانتزی‌های اوایل دهۀ سوم زندگی، جذاب‌تر از همۀ اهداف دانشگاهی‌ست. حال‍ا و بعد از دوسال از وارد شدن به این اجتماع جدید، دریایی به عمق چندسانتی‌متر ساخته‌ام. از سرِ موضع دفاعی و از سر امید به ساختن فانتزی‌ها. این تل‍اش مذبوحانه خجالتم می‌دهد. مسئله اما صرفاً آدم‌ها نیستند. واقعیت این است که همان ابتدا متوجه شدم در تعامل با همۀ افرادی که در این اجتماع‌ایم، همۀ بحث‌های آکادمیک، عددی، نمره‌ای و کاری و امثالهم را باخته‌ام و این برای من که عادت داشته‌ام همیشه دست بال‍ا را داشته باشم، سخت بود. کمی طول کشید تا بتوانم با آن کنار بیایم و این شاید اساسی‌ترین کنار آمدن من با «شریف» بود. یک‌بار دوستی پرسید «خب حال‍ا بعد سه‌ترم با ماجرا چطوری؟» و فکر کنم بتوانم جواب‌ش را بدهم. حال‍ا در جدی‌ترین نقطه‌ی ترک دانشگاهم و اگرچه تا مدتی پیش دوست داشتم به آن فکر کنم و آن را نشانۀ جسارت می‌دانستم، دوست ندارم در یک موضع اجباری به آن تن دهم. این‌روزها، دیگر به عل‍اقه‌ام فکر نمی‌کنم. سعی می‌کنم تا بتوانم با همین تنها برچسب زندگی‌ام، رشته‌و‌دانشگاه، خودم را نبازم. حال‍ا که فکرش را می‌کنم، نباید به آدم‌ها بگویم که «فکر کنم دارم». ترجیح می‌دهم بگویم «ل‍ابد باید داشته باشم».

سیزده: چند آجر قرمز، چند آدم و یکی دو حس ناپایدار

5 نظر برای “سیزده: چند آجر قرمز، چند آدم و یکی دو حس ناپایدار

  1. سپینود می‌گوید:

    اگه زندگیت فقط توو دانشجو بودن خلاصه میشه که باید بگم قراره هیچ وقت حس خوبی نداشته باشی به خودت

  2. روحانی معتاد می‌گوید:

    مشار الیه من خیلی بیکار بودم خوندم این متنو ولی خوب بود!
    در مورد رشته کاملا هم نظرم باهات هر چند که رشته مون با هم فرق داره! ولی من دانشگاهمونو خیلی دوست دارم نمیدونم چه دلیلی بیارم اما فقط در این حد میگم که آدمای توی دانشگاه باعث شدن من تو دانشگاه بمونم

  3. اشتباهی [کسی که ده ماه اشتباه گرفته می‌شده است] می‌گوید:

    پیدا کردن یکی توی اون خراب‌شده -بخوانید: شریف- که آدم با خوندنش حس کنه داره حرف‌های نانوشته‌ی خودش رو می‌خونه، غنیمته.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.