یازده: روایتی فراتر از مادربزرگ‌ها

چای گرفته بودم و منتظر بودم که کمی‌ سرد شود. تلفنم زنگ خورد. مادرم بود. سل‍ام داد، آدرس یک مسجد را داد، روز و ساعتی را گفت و سرآخر هم گفت که «پاشی بیای‌ها. ختم بی‌بی‌ه». گفتم خب، قطع کردم و چای را خوردم. با خودم فکر کردم که خب بنده‌ی خدا می‌شود مادرِ مادربزرگم و چقدر عجیب که تابحال زنده‌ بوده‌ است. تا این‌جایش همه‌چیز طبیعی بود تا وقتی که تصمیم لعنتی خواب را گرفتم. یک‌مرتبه به ذهنم رسید که بی‌بی.. بی‌بی.. یادم افتاد که حداقل پنج‌سالی می‌شود که ندیده‌ بودمش. بی‌بی تقریباً هشتاد و اندی سالش بود. در یک‌ اتاق کوچک در همکف خانه‌ی داییِ پدرم زندگی می‌کرد. کم‌کم یادم می‌آمد. اتاق، تقریباً ده دوازده ‌متری می‌شد. یک‌پنجره، از آن کشویی‌ها، بال‍ای یکی از دیوارهای سبزش بود —نزدیک به سقف. اوایل کودکی‌ام تقریباً هر یکی دو هفته‌ یک‌بار آن‌جا بودیم. آن خانه مرموزترین خانه‌ای بود که آن زمان می‌توانستم تصور کنم. یک گاراژ تاریک با بوی همیشگی روغن و بنزین، یک راه‌پله‌ی عجیب و باریک، یک خانه با کلّی در و پنجره‌ی کشوییِ شیشه‌ای و آن اتاق کوچک. وقتی به آن‌جا می‌رفتیم همه طبقه‌ی بال‍ا بودند و من، کنار بی‌بی در همان اتاق کوچک می‌ماندم و به بوی اتاق فکر می‌کردم. چندسالی طول کشید تا فهمیدم آن بوی عجیب آن اتاق بوی سیگار است. بی‌بی سیگار می‌کشید. زیاد هم می‌کشید. اما من چیزی نمی‌دیدم. می‌دانست مشکل تنفسی دارم و و برای همین بود که هر وقت آن‌جا بودیم بساط زیرسیگاری و سیگارش را جمع می‌کرد و می‌گذاشت پشت یک پشتیِ ضخیم، درست زیر همان پنجره‌ی کشویی. حداقل پدرم که این‌طور تعریف می‌کند و با تصویر ذهنی‌ام هماهنگ است. هرچقدر که این موضوع را مخفی می‌کرد، تا دلتان بخواهد دوست داشت از زندگی‌اش بگوید. از جوانی‌هایش و هوای تبریز و برف‌های قدیم. فارسی را حتی خیلی بهتر از مادربزرگم بلد بود و اصل‍اً برای همین همیشه برایم مرموز بود. کل شب را به همین‌چیزها فکر کردم، اما نه متأثر از تمام شدنش. ناراحت بودم که چرا حتی قیافه‌ی بی‌بی هم در یادم نیست. شاید هم ل‍ابد به این فکر می‌کردم که چرا حتی آن چای سرد هم نشد و از دهن نیفتاد.

یازده: روایتی فراتر از مادربزرگ‌ها

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.