نه: خارجی‌ها می‌گویند «ساعتِ آبی»

آینده را چطور تصوّر می‌کنم؟ تصویری مبهم، گنگ و کم‌رنگ که با کش آمدن تصورات کم‌رنگ‌تر هم می‌شود؛ تا جایی که با سی‌سالگی بی‌رنگ می‌شود و نه می‌شود تصورش کرد و نه می‌شود منتظرش ماند. این‌که سی‌سالگی یک آدم مثل‍اً-بذله‌گوی نسبتاً وقت‌گذران چطور خواهد بود، سوال سختی‌ست. هیچ‌ الگویی برای پیش‌بینی وجود ندارد، هیچ‌منطقی تائید نمی‌کند که چندبار تمام آدم‌هایتان تغییر کرده‌اند و مهم‌تر، هیچ احساسی مبنی بر رسیدن به آمال و آرزوها و فانتزی‌ها وجود ندارد. فانتزی. فانتزی؟ اگر تعریف فانتزی را سخت نکنیم، تنها تصوری که از آینده‌ی دور و از سال‌های میان‌سالی دارم؛ یک‌سکانس خلوت و بی‌دیالوگ است. بعد از یک‌روز کاری باکاری نامشخص، به سمت خانه‌ام با مقصدی نامشخص می‌روم و تنها چیزهای مشخص این‌هایند: ساعتی نزدیک غروب است، همه‌چیز آبی‌ست، قرمزیِ چراغ ماشین‌ها رنگ‌خاصِ غروب‌ها را دارد و من هم در سکوت به آدم‌ها نگاه می‌کنم و قدم می‌زنم و همین. همین چندلحظه و بعد هم فرو رفتن تا خرتناق در سکوت. کل تصوری که می‌توانم داشته باشم همین است. مسیر کار به خانه و نگاه کردن به آدم‌ها؟ ل‍ابد. این‌که چه برسر تخیّل‍ات‌مان آمده و چرا شهامت‌مان را برای تصور از دست‌ داده‌ایم، شاید بیشتر از همین حرف‌های چسبیدن به خوشیِ لحظه‌ای و این‌‌هاست. به‌هرحال، چندنفرمان می‌توانیم باور کنیم چیزی که ده سال دیگر به اسم «ما» تحویل‌مان می‌دهند، خودمانیم و اصل‍اً چندبار ل‍ایه‌ل‍ایه از ما برداشته‌اند که شده‌ایم آن؟ میان‌سالی آخرین چیزی‌ست که به دستمان می‌دهند و می‌گویند بفرمایید. این شما، این ادامه‌ی زندگی‌تان، تل‍اش کنید، بسازید، و ببینید چقدر می‌توانید چیزی را تغییر دهید. ل‍ابد بعد هم سکوت می‌کنند، می‌فرستندتان بروید به سمت خانه -با مقصدی نامشخص- و ته دلشان می‌خندند که تنها دل‌خوشی‌تان نگاه کردن به آدم‌ها و کارهایشان است.

نه: خارجی‌ها می‌گویند «ساعتِ آبی»

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.