هشت: یک شب آتش

مانند نامه‌های قدیمی، می‌توانم بنویسم ال‍ان که این متن را می‌نویسم پنج‌شنبه است. اینترنت را روشن گذاشته‌ام که شاید یک‌وقتی که ‌یک‌چیزی وصل شد، ارسال شود. همچه‌چیزی. جایی دور از تهران، خانه‌ای نیمه‌ساخته با تعدادی دوست و هوای خوب و هرچقدر که بخواهید گوشه‌وکنار برای تنهایی. فکر می‌کنم که چندوقت بود که سکوت مطلقِ خوب را تجربه نکرده بودم. سکوت برخل‍اف تصور، دل‌تنگی‌ آور نیست. خل‍اء آور است. کمی به خودتان می‌آیید و متوجه می‌شوید که چندین دقیقه است که زل زده‌اید به یک‌نقطه‌ی دور. یادتان نمی‌آید که به چه چیزی فکر می‌کردید و همه‌ی دل‌تنگی‌ها، همه‌ی فکرهای به‌ظاهر مهم، از یادتان می‌رود. سکوت همان‌جایی‌ست که آدم‌ها را می‌تواند در بیش‌ترین حد بی‌رحم یا در بیش‌ترین حد آماده‌ی پذیرش اتفاقات کند. تجربه‌ی سکوت مطلق و تجربه‌ی بی‌خبری از آدم‌ها و خبرهای روزمره دنیا –هرچند شاید شما را به محافظه‌کاری یا پاک‌کردن صورت مسئله‌ی زندگی متهم کند- یکی از بکرترین تجربه‌های ممکن است. این که بگویم بکر، غبطه‌برانگیز است. اگر ما آن‌هایی بودیم که قرار بود از ابتدا، همین زندگی خلوت و گنگ را داشته باشیم، اگر ما همان بودیم، اگر ما این نبودیم، اگر و اگر و اگر؟ بزرگ‌ترین ضعف‌مان همین یک قلم است. عادت می‌کنیم و هزاران تجربه‌ی بکر را از دست می‌دهیم. تا این‌که گذرمان به جایی دور بخورد، به سکوتی، به بی‌خبری یا به‌هرچیزی و همین‌جا و در میان خل‍اء‌ها و خالی‌بودن‌ها و نبودن‌ها دنبال چیزی بگردیم برای حال خوب‌مان. در جایی که هیچ‌چیزی نیست.

هشت: یک شب آتش

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.