بیست‌وشش: سالن دو، ساعت هفده.

غریبه‌ها، غریبه‌ها، غریبه‌ها. اصل‍اً همه‌‌ی زندگی همین است. با هزاران غریبه برخورد می‌کنیم و درگیر یک مسابقه‌ی هفت‌میلیاردنفری برای جمع‌کردن آدم‌های بیشتری می‌شویم. بعضی‌شان آشناهایمان می‌شوند، برخی دوستانمان، عده‌ای هم در پیچ‌وخم این مراحل محو می‌شوند و تصویر، نام یا برچسب دیگری ازشان باقی می‌ماند و می‌شوند خاطراتمان. به همین فکرها مشغول بودم و به آدم‌های اطراف نگاه می‌کردم. برای هزارمین‌بار مشخصات روی بلیت را خواندم. زندگی در تئاتر، ظرفیت اضافی، سالن دو، ساعت هفده. بیست‌دقیقه‌ای بود که منتظر مانده بودم و برای این‌که حوصله‌ام سر نرود همین دو کار را داشتم که انجام دهم: بلیتم را بخوانم و آدم‌ها را نگاه کنم. دیگران البته سرشان به حرف‌زدن گرم بود و احتمال‍اً با همان یک‌بار خواندنِ مشخصات بلیتشان، آمده بودند و روبه‌روی ورودی سالن دو منتظر ایستاده بودند. سرم را می‌چرخاندم. چند دوست که با هم گرم گرفته بودند و می‌خندیدند، یک زوج میان‌سال، یک مادر و دختر و ده‌ها نفر دیگر که ل‍ابد هرکدام قصه‌ی خودشان را داشتند. آه، چقدر دلم می‌خواست بین آن چند دوست بودم؛ حداقل حوصله‌ام سر نمی‌رفت. نگاهم، جایی کنار یک‌ستون متوقف شد. کاپشن قرمزرنگش اولین‌چیزی بود که توجهم را جلب کرد. موبایل‌اش در دستش بود و چیزی می‌نوشت. آشنا به‌نظر می‎آمد. قبل‌ها دیده بودم‌اش. دیده بودم‌اش؟ فرصت کافی نداشتم تا سرم را بچرخانم. سرش را بال‍ا آورده بود و نگاهمان به هم افتاده بود. لب‌خند زد. حال‍ا می‌توانم بگویم لب‌خندش، متفاوت‌ترین لب‌خندی بود که تابه‌حال دیده بودم. انگار معذب بود و از طرفی به‌نظر می‌آمد که تعجب نکرده و شاید زودتر از من متوجه حضورم شده بود. اطرافش را نگاه کردم. به‌نظر تنها بود. مگر کسی هم تنها می‌رود که تئاتر ببیند؟ پرسیدم «بلیت یک تئاتر را داریم؟» مشخص شد که همین‌طور است. خندیدم و گفتم که بلیتم برای ظرفیت اضافه است و باید روی زمین بنشینم. خندید. کمی فاصله گرفتیم، سکوت کردیم و بعد از چندثانیه، شنیدیم که «دوستان بفرمایید». ورودی را باز کرده بودند. فاصله گرفتم و به سمت سالن رفتم. اسمش چه بود؟ چرا تنها آمده بود که تئاتر ببیند؟ باید همراهی‌اش می‌کردم یا می‌پرسیدم که جایش در سالن کجاست؟ شاید منتظر دوست‌اش بود. صندلی‌ها پر شده بود و قرار بود یک‌جایی بین ردیف‌ها بنشینم. «دوستان شما بفرمایید از بال‍ا بشینید. خانم شما اون‌جا بشینید بی‌زحمت. آقا شما هم همین‌جا بشینید. آقا.» با من بود. گفتم بله حتماً، و همان‌جا نشستم. داشتم فکر می‌کردم او چرا غیب‌اش زد، که دیدم روبه‌رویم است. «خانم شما هم همینجا بشینید. جلوی اون آقا». دیگر مطمئن بودم که تنهاست. کنارم هنوز یک‌جای خالی بود. چند دقیقه بعد، وقتی تئاتر شروع شده بود، متوجه شدم که اسمش را صدا زده بودم، و خواسته بودم همان‌جا و کنارم بنشیند. خیلی کم پیش می‌آید که آدم‌ها را به اسم صدا بزنم. معتقدم نام آدم‌ها، آخرین ابزار برای نزدیک‌شدن به‌شان است و بارها پیش آمده بود که وقتی نتوانسته‌ام حرف‌هایم را درست به کسی بگویم، فقط به اسم صدایشان زده بودم و انتظار داشتم که متوجه همه‌ی منظورم شوند. چرا این‌کار را کرده بودم؟ ل‍ابد چون فکر می‌کردم هردومان به یک‌اندازه بداقبال یا خوش‌اقبال بوده‌ایم، هرچه‌ که اسمش را بگذارید. از این‌که نام‌اش را گفته بودم تعجب کرده بود. این را می‌شد از مکثی که بین شنیدن حرفم تا جابه‌جا شدنش کرد فهمید. چندباری حین تئاتر نگاه‌اش کردم. زانوهایش را جمع کرده بود و درآغوش گرفته بود و محو اجرا بود. وقت‌هایی که باید، می‌خندید و وقت‌هایی که باید، ناراحت می‌شد. می‌گویم باید، چون خنده و غصه‌ی سایر تماشاگران چندان مطابق با خنده و غصه‌ام نبود. ساعتی بعد، تئاتر تمام شده بود و اتفاقاً آن‌یکی، از بهترین تئاترهایی بود که تا آن‌روز تجربه‌شان کرده بودم. همراهی‌اش کردم، پرسیدم «خوب بود؟» و جوابش را گفت و سرآخر بعد از رد و بدل‌کردن چند جمله‌ی کوتاه، و درحالی که مضطرب به نظر می‌رسید خداحافظی کرد و رفت. باید به یک چای دعوتش می‌کردم؟ قبل‍اً دیده بودم‌اش؟

بیست‌وشش: سالن دو، ساعت هفده.

بیست‌وپنج: همه‌چیز تصادفی‌ست.

۱   حال‍ا که به گذشته نگاه می‌کنم؛ فکر می‌کنم اتفاقاتی بوده‌اند که از رخ دادنشان خوشحالم. یکی‌شان همان‌وقتی که برای اولین‌بار دیدم‌اش. هیچ چیز در او شگفت‌آور، متفاوت و یا مبهوت‌کننده نبود. ل‍اغراندام بود. شاید خودش را برای موقعیت رسمی‌تری آماده کرده بود و کمی هم برای این موقعیت محافظه‌کار به‌نظر می‌آمد. این را می‌شد از مانتو و مقنعه‌ی ساده، سرمه‌ای و اتوکشیده‌اش فهمید. موهایش نامرتب بود و به سختی به یک طرف شانه‌شان کرده بود. میان آدم‌ها محو بود و در نگاه اول همین‌ها را دیدم. بعدتر، چندبار دیگر دیدم‌اش. سرد لب‌خند می‌زد، با قدیمی‌ترهای آن‌جا نمی‌جوشید و خال کوچکی زیر چشم‌ راست‌اش داشت. دانستن این آخری، باعث شد متوجه شوم که بیشتر از یک‌بار وقتی مشغول انجام کارهایش بود نگاهش کرده بودم.

۲   در زندگی‌ام کارهایی بوده‌اند که هیچ‌وقت انجامشان نداده‌ام. مثل‍اً آن‌که بروم و با کسی که کامل‍اً برایم غریبه است صحبت کنم، بگویم که آدم جالبی به‌نظر می‌رسد و دوست دارم که بیشتر، از او بدانم. احتمال‍اً به همین دلیل بود که از آن‌جا به بعد همه‌چیز کندتر پیش رفت. به اقتضای بودن هرروزه‌مان در یک ساختمان نه‌چندان بزرگ، هر از گاهی می‌دیدم‌اش. در واقع، بعضی روزها در ساعت مشخصی باید از ساختمان بیرون می‌زدم و او هم درهمان حوالی به آن‌جا می‌آمد و به سراغ کارش می‌رفت. چندماهی گذشت تا برای بار اول به او سل‍ام دهم، و چندماه دیگر وقت ل‍ازم بود تا نظرش را راجع به این‌که نوشیدنی گرم می‌خواهد یا سرد بپرسم.

۳   کارهایی بوده‌اند که فکرشان را هم نمی‌کردم که روزی انجامشان بدهم. مثل‍اً، در خل‍ال مکالمه درلحظه حرف نزنم، پیام‌هایم را چندبار بال‍ا و پایین کنم و مکالمه‌ای را برای بار دوم بخوانم که نکند شوخی‌هایم به‌جا نبوده باشند یا جایی را تند رفته باشم. هرچه که باشد، او از آن دسته آدم‌های بکری بود که هیچ‌چیز ازشان نمی‌دانستم و ل‍ابد قرار بود به‌مرور کشف‌شان کنم. همان لحظاتی که سعی می‌کردم برایش بهترین موسیقی‌هایم را بفرستم و از دغدغه‌های مشترکمان حرف بکشانم، به این فکر می‌کردم که این دیگر چه‌جور نیازی است که دلمان بخواهد یک غریبه پیدا کنیم، آن‌قدر بشناسیم‌اش که دیگر برایمان غیرقابل پیش‌بینی نباشد و بعد هم احتمال‍اً برایمان تمام شود. این را بعدها به او هم گفتم.

۴   فکر می‌کنم کارهایی بوده‌اند که انرژی تل‍اش برای انجامشان را نداشته‌ام و برای همین هم هیچ‌وقت سراغشان را نگرفته‌ام. فکر می‌کردم از اواخر نوجوانی به بعد، دیگر سخت است که آدم بتواند از ابتدا همه‌ی عقاید، عل‍ایق و سل‍ایقش را به فرد جدیدی بشناساند و همین‌ فرآیند را در مورد او نیز تجربه کند. برای محتاط‌ترها، ماجرا سخت‌تر هم می‌شود و برهه‌هایی در زندگی پیش می‌آید که از تجربه‌کردن چیزهایی که برای بیانشان کلمات و جمل‍ات درست پیدا نشود فرار می‌کنند. برای همین بود که تل‍اش نکردم پا پیش‌تر بگذارم و به او بگویم که شاید کمی بیشتر از سعی برای گسترش دایره‌ی دوستی‌هایم، از او خوشم می‌آمد. ل‍ابد چون خودم هم نمی‌دانستم چرا، و اگر او هم می‌پرسید دیگر توضیحی برایش نداشتم. همین بود که از آن به بعد، سعی کردم کم‌تر با او کلنجار بروم و تصویر ذهنی‌ام از او را به عنوان آن‌چه که هست بپذیرم. در تصورم او پیانو می‌زد، همیشه‌ی خدا سردش بود و موهایش را هیچ‌وقت نمی‌بافت.

۵   کارهایی هم بوده‌اند که خودم را بابت انجام ندادنشان سرزنش می‌کنم. مثل آن شب، که بی‌تفاوت، در چندمتری یک‌دیگر، میان دوستانمان و روبروی ساختمان نشسته بودیم و از او نخواستم که حال‍ا که تا همین‌جایش هم دیر شده، کمی دیرتر به اتاقش برگردد و بیاید که کمی راه برویم و بیشتر حرف بزنیم. به جایش ترجیح دادم کاری را انجام دهم که آسان‌تر است. چندوقت بعد، پیامی برایش گذاشتم که آیا حالش خوب بوده یا نه. چیزی نگفت. چیزی نداشت که بگوید، یا شاید هم چیزی نخواست که بگوید. بعدتر، حرف‌زدن‌هایمان کم‌تر هم شد. دیگر اتفاقی از روبه‌روی هم در نمی‌آمدیم و دوستان مشترکمان هم آخر شب‌ها جلوی ساختمان جمع نمی‌شدند. در تصورم اما، او هنوز پیانو می‌زند، همیشه‌ی خدا سردش است و موهایش را هیچ‌وقت نمی‌بافد.

بیست‌وپنج: همه‌چیز تصادفی‌ست.

بیست‌وچهار: ردپای چند تاکسی زردرنگ

۱   همه‌ی دفعاتی را که در آغوشش گرفتم خاطرم هست. نه از آن‌جهت که حافظه‌ام قوی باشد، نه. صرفاً به این‌بابت که به تعداد انگشت‌های یک دست هم نبوده‌اند. با این‌حال، هرکدامشان خاطره‌ای یک‌تا؛ حسی متفاوت و روزهای غریبی را برایم تداعی می‌کنند. نام یک‌بارش غصه بود. غصه‌ی ته‌مانده‌ی سال. حوالی عید و بعد از چهارشنبه سوری، به او گفته بودم که می‌خواهم بروم سفر و قرار است تنها رانندگی کنم. یادم هست که تا چه‌اندازه دل‌گیر تنهایی‌ام بودم و تا چه حد تنهابودن برایم غریب بود. همه‌ی آن حس‌ها را در فاصله‌ی ورودی شمالی دانشگاه و دویست‌متری آن‌طرف‌تر، ابتدای خیابان اکبری -جایی که قرار بود سوار یکی از همان تاکسی‌های ردیف‌شده شود- برایش گفتم، و خداحافظی کردم که مثل‍اً قرار است یک‌مدتی نبینم‌اش. حین صحبت‌هایم، چندباری شوخی کرد، وقتی که گفتم شب قبلش را نخوابیده‌ام مثل همیشه چندباری آرام به بازویم مشت زد و گفت که استراحت کن. سرآخر گفت «مراقب خودت باش»، فامیلی‌ام را چسباند به انتهای جمله‌اش و دست‌هایش را باز کرد که «بیا» و آرام درآغوشم گرفت. هیچ‌وقت به آن مسافرت نرفتم. نه آن‌شب، و نه تا به امروز. قرار بود همه‌ی برنامه‌ی سفر را انجام دهم که حالم کمی سرجایش بیاید و راست‌اش، آن‌روز عصر، ابتدای خیابان اکبری، حالم خوب شده بود.

۲   نام بار دوم را حماقت گذاشته‌ام. هیچ‌وقت اهل انجام کارهای متفاوت و عجیب نبوده‌ام. منظورم این است که هیج‌وقت آن‌قدر کله‌شق نبوده‌ام که بخواهم کاری انجام دهم که از نظر دیگران به‌طرز عجیبی هیجان‌انگیز محسوب شود؛ جز همان یک‌بار. به او گفتم که یک‌روزی از میدان تجریش را تا میدان انقل‍اب راه برویم. فکر می‌کردم این هم از آن حرف‌های نیمه‌شب است که هیچ اعتمادی به‌شان نیست و گفته‌ام که گفته باشم. خیلی زود اما این‌کار را کردیم، دقیق‌ترش این است که بیست‌وچهارم مهر آن‌سال، وقتی که چراغ‌های مغازه‌های خیابان انقل‍اب هم تک‌به‌تک خاموش می‌شدند و آدم‌ها می‌رفتند پی‌کارشان؛ توانستیم تمام‌اش کنیم. دیگر نمی‌توانستم راحت راه بروم. او هم نمی‌توانست. این‌بار، ابتدای کارگر شمالی، خداحافظی کردیم و رفت. وقتی که بغل‌اش کردم، تشکر کرد. آن‌وقت نفهمیدم که برای چه تشکر کرد. شاید هنوز هم نمی‌دانم. اما به‌اش نگفتم که وقتی رفت، کمی هم تنها راه رفتم. از میدان انقل‍اب، تا اوایل خیابان خوش. نمی‌دانم چرا.

۳   سومین‌بار، بعد از آن بود که مدت‌ها ندیده بودم‌اش. از طرفی، حالم سرجایش نبود. منتظر مانده بود که کارم تمام شود و کمی صحبت کنیم. خندیدم و گفتم که تابه‌حال نشده است که بدون راه رفتن صحبت کنیم. خندید. در تمام مسیر، حرفی نزدم. ترجیح دادم که کمی شنونده باشم. چیزهایی را که قرار نبود به هیچ‌کدام از آدم‌هایم بگویم ردیف کرده بودم و به آن‌ها فکر می‌کردم و مدام حواسم به آن بود که نکند حرفی درباره‌شان بزنم. حرف زد. از روزمرگی‌هایش گفت و از اتفاقات اخیرش حرف زد. عصبی بود. این را از قدم‌های سریع و بی‌دقتش می‌دانستم. تا پایانه‌ی تاکسی‌رانی همراهی‌اش کردم، لب‌خند تلخی زدم و غیرمعمول‌تر از همیشه خداحافظی کرد. سرش را گذاشته بود روی سینه‌ام و فقط توانستم که بگویم همه‌ی این‌ها خواهد گذشت. گفت امیدوارم؛ قدم‌های تندی برداشت و دیگر بین جمعیت ندیدم‌اش.

۴   آخرین‌بار، اسمش ترس بود. هیچ‌چیز نگفت. هیچ‌ اتفاقی نیفتاد. یک‌عصر پیام داده بود که بیا کمی راه برویم. بدون هیچ مقدمه‌ای این را گفته بود و این، از او که هیچ حرفی را بدون مقدمه نمی‌گفت و هیچ‌کار غیرقابل پیش‌بینی و مبهمی انجام نداده بود، عجیب به‎‎نظر می‌رسید. چندباری خواستم که توضیح دهد که چرا به‌هم‌ریخته و پریشان است. چیزی نگفت. سرآخر، یک‌جایی در پارک ساعی نشستیم. اصل‍اً همین‌اش ترسناک بود که قرار بود وقتی نشسته‌ایم حرف بزنیم. از یک پیرمرد دوره‌گرد چای گرفتیم و آن‌قدر منتظر ماندم تا شروع به حرف‌زدن کرد. سرش را گذاشت روی شانه‌ام و با بغض از دوستی‌ها و روابطش برایم گفت که از نظرش غیرقابل کنترل شده بودند. نمی‌دانست که عاشق کسی شده‌است یا چه. نمی‌دانست که اصل‍اً می‌تواند عاشق کسی شود یا نه. همه‌ی این حرف‌ها را که زد، سعی کردم آرامش کنم و البته ناموفق بودم. لحظه‌به‌لحظه بیشتر احساس ترس می‌کردم و دیگر به حرف‌هایش توجه نمی‌کردم. همیشه آرام بود، می‌خندید، و هیچ‌وقت اتفاق پیچیده‌ای را تجربه نکرده بود. حال‍ا او هم وارد بازی شده بود. او هم درگیر اتفاقات کوچک و بزرگ میان آدم‌ها شده بود و دیگر نمی‌توانست با همه‌چیز شوخی کند. فکر می‌کرد اگر کاری به کار کسی نداشته باشد، هیچ‌وقت شکست نخواهد خورد و حال‍ا شکست‌خورده‌ترین حالت‌اش درست کنارم نشسته بود. ترسیده بودم؛ نه برای چیزهایی که می‌گفت، بلکه برای این‌که می‌دانستم او هم بال‍اجبار قرار است از این به بعد زندگی‌اش را -مثل همه‌ی آدم‌های دیگر- پیچیده‌تر کند تا ل‍ابد این‌طور راحت‌تر بتواند خودش را توجیه کند. ترسیده بودم. درآغوشش گرفتم، خداحافظی کردم و مثل همه‌ی بارهای قبل، مسیرش را تا سوارشدن به تاکسی دنبال کردم و منتظر ماندم که بین دیگر ماشین‌ها قابل تشخیص نباشد. این‌بار اما آخرین‌باری بود که راه رفتیم، که حرف زدیم و که به رفتن‌اش خیره شدم.

بیست‌وچهار: ردپای چند تاکسی زردرنگ

بیست و سه: سه‌شنبه، سی آبان نود و شش

در زندگی‌ام کم پیش آمده که تصور کنم حسی را مدت‌هاست با همان اصالت؛ کیفیت و به شکل پیوسته تجربه می‌کنم و همراهم این‌طرف و آن‌طرف می‌برم. اگر بخواهم بهتر بگویم؛ جز یک‌مورد، شاید هیچ‌وقت پیش نیامده. هرسال و در روز تولّدم، احساس تکراری و خاصی را تجربه می‌کنم که حال‍ا که فکرش را می‌کنم بخشی از هوّیتم شده و زمانی که قرار است از خودم حرف بزنم، چیزی برای گفتن خواهم داشت؛ چیزی که باورش داشته باشم. در همۀ «روز تولد»هایمان، حداقل از جایی به بعد که یادمان مانده، می‌دانستیم که ل‍ابد باید فکر کنیم همین یک‌روز حق بیشتری به جهان اطرافمان داریم. فکر می‌کردیم قرار است به بهانه‌ی همین وجودمان، چراغ جادویی داشته باشیم و چیزی بخواهیم و همان‌روز به آن برسیم. اصل‍اً مگر برای همین نبود که به‌مان یاد دادند آرزو کنیم و آرزویمان را هم به کسی نگوییم؟ برای من اما؛ مسئله در خواستن چیزهای جدید در زندگی‌ام نبود. همه‌ی آرزوهای سال‌هایم را خاطرم مانده. هیچ‌گاه در روز تولدم نخواسته‌ام چیز جدیدی به دست بیاورم. هیچ‌وقت برای داشتن یک تجربه‌ی جدید حسرت نخورده‌ام و هرگز حوصله‌ی اتفاقات هیجان‌انگیز و عجیب را نداشته‌ام. مسئله همین‌جاست؛ همیشه‌ی خدا خواسته‌ام صرفاً چیزی، بدون تل‍اش و درگیری‌ام، درست شود. همۀ آرزوهایم را صرف همین کرده‌ام که موضوعی به صرف وجودم، برای همین بهانۀ «تولّد»، تعمیر شود و برگردد سرجایش. وقتی هفت‌ساله بودم خواسته‌ بودم تنها دوستی که یافته بودم و گمش کرده بودم، برگردد همان‌جایی که همیشه می‌دیده‌امش. یک‌بار آرزو کرده بودم پدرم فراموش کند چطور باعث شده بودم بشکند. یک‌سال از کسی که احتمال‍اً مقصر تمام اتفاقات ناخوشایند زندگی‌اش بودم خواسته بودم بگذارد یک‌بار دیگر ببینم‌اش؛ ل‍ابد چون فکر می‌کردم در روز تولّدم حق بیشتری از روزهای دیگر دارم، حتی نسبت به آدم‌ها. آخرین‌باری که آرزو کردم، دو سال پیش بود. آرزو کرده بودم دیگر اتفاقی را تجربه نکنم که برای درست‌کردنش، برای تعمیرش، و برای به عقب برگرداندنش کاری از دستم ساخته نباشد. هرچند شدنی نباشد؛ اما از همان‌روز طور دیگری زندگی کرده‌ام. ژست دفاعی‌ام نسبت به موضوعات، ساده‌تر شده است. فراموش می‌کنم، سعی می‌کنم اهمیتی فراتر از تحملم به اتفاقات ندهم و چهره‌ی راحت‌گیرتری از خود برای جهان اطرافم بسازم. اصل‍اً برای همین بود که آخرین تولدم را تنها گذراندم، برای خودم راه رفتم و فکر کردم که دیگر نباید آرزویی کنم. هر برچسبی که روی این روند بگذارید؛ ساختگی، اکتسابی و یا قابل تحسین؛ باید بگویم که شاید این ژست دفاعی همیشه کار نکند. اتفاقاتی که از پس درست‌کردنشان برنمی‌آیید، درهرلحظه‌ای ممکن است دوباره سراغتان بیایند. گاهی به سادگی برخورد اتفاقی با یادداشت ابتدای یک‌کتاب، بعد از چندین سال. «برای تو؛ به‌ هیچ مناسبت خاصّی هم نیست. «همین‌جوری» صرفاً. مرداد ۹۲». حال‍ا به صرافت افتاده‌ام که هرچند درست‌شدنی‌ها همواره وجود دارند و خواهی‌نخواهی هرسال هم در روز تولدمان به‍شان فکر می‌کنیم؛ نمی‌توانیم از این واقعیت فرار کنیم که بعضی چیزها برای درست‌نشدن ساخته شده‌اند، قرار نیست همه‌چیز درانتها درست شود و حقیقت ماجرا این است که در هیچ‌روزی، حق بیشتری نسبت به جهان نداریم. ل‍ااقل باید بگویم حال‍ا این‌فکر را می‌کنم.

بیست و سه: سه‌شنبه، سی آبان نود و شش

بیست‌ودو: مشارالیه

هفده‌ساله که بودم؛ اعداد نیمی از زندگی‌ام بودند. یک‌روز که از خواب بیدار می‌شدم بیست‌وپنچ روز از بستری‌شدنش گذشته بود، دوسال از آخرین‌باری که از پارک‌وی تا تجریش پیاده رفته‌بودم می‌گذشت و شصت‌وچهار روز مانده بود به آن‌که هجده‌ساله شوم. همۀ این اعداد احاطه‌ام می‌کردند و برایم روزمره می‌ساختند. هفده‌ساله که بودم، عجیب‌ترین حس قابل‌ تجربه‌ام هجده‌ساله‌شدن بود. دیوار هجده‌سالگی آنقدر برایم بلند بود که هیچ تصوری از آن‌سویش نداشتم و گاهی فکر می‌کردم نکند قرار نیست حتی تجربه‌اش کنم. بعدتر و در اواخر هجده‌سالگی، بیست‌ویک‌ساله‌ها برایم غریب بودند. همین حس را به بیست‌ویک‌سالگی داشتم؛ بدون آن‌که در خاطرم باشد هجده‌سالگی هم تکرار همان اتفاقات همیشگی بود. حال‍ا و در آستانۀ بیست‌ودوسالگی، احساس شکست می‌کنم. از اعداد برایم چیزی نماند، از دورنماها و تصورات حتی خاطره‌ای ندارم و آدم‌هایم در همه‌ی این سال‌ها را از دست داده‌ام. حال‍ا دیگر کنار آمده‎ام که آدم‌های اشتباه، تصویر اشتباه مرا می‌بینند و به کسی نمی‌توانم بگویم که این برایم مهم است. عادت کرده‌ام که جدی نگیرم، «بگذرانم» و «رهایش کنم برود»؛ درحالی که فکر می‌کنم قرار بر هیچ‌کدام از این‌ها نبوده است. یاد گرفته‌ام وقتی صحبت از احساسات شخصی‌ام می‌شود، باید آن‌قدر پیچیده‌گویی کنم یا کلمات و ترکیب‌های غیرمستقیم بسازم که نکند کسی همۀ چیزهای دیگری را که تل‍اش برای مخفی‌کردنشان دارم بفهمد. حال‍ا؛ فکر می‌کنم سی‌سالگی اتفاق عجیبی‌ست و باید در انتظارش باشم تا همۀ این‌ عادت‌ها را برایم کنار بگذارد؛ خودِ واقعی‌ام را به آدم‌ها -و بعدتر، به خودم- نشان دهد و آن‌طور رفتار کند که در بیست‌ودوسالگی دوست داشته‌ام رفتار کنم. گیریم که نشود. انتظار از معدود اتفاقاتی‌ست که همیشه قرار است همراهمان باشد. نهایت ماجرا این است که روزی بگویم که «من هم در هجده‌سالگی مرده‌ام و از آن پس هرسال در روز تولدم تکرار می‌شوم.»

بیست‌ودو: مشارالیه

بیست‌ویک: برای آدم‌های پیاده‌رو

خودمان را گول می‌زنیم؟ غصه‌های کوچک‌مان را در صندوقی گذاشته‌ایم و زیر خروارها دغدغه‌ و حس و غصه‌ی لابد آبرومندتر دفن کرده‌ایم و صدایش را هم در نمی‌آوریم. به وقتش، غصه‌های اتوکشیده‌مان را از ویترین‌ در می‌آوریم؛ دستشان را می‌گذاریم توی دست دوستانمان و به خیال خودمان فکر می‌کنیم دوستی‌ها با تبادل همین غصه‌ها و حس‌ها شکل می‌گیرند و دوام می‌یابند. غصه‌های فاخرمان را به یکدیگر هدیه می‌دهیم و مابقی را دور می‌ریزیم، و بعد هم فکر می‌کنیم در دنیایی متفاوت از یک‌دیگر زندگی می‌کنیم. چرا نباید بگوییم خیلی وقت‌ها غصه‌ی دل‌تنگی آدم‌هایی را داریم که هیچ‌گاه دوست و آشنایمان نبوده‌اند؟ جای خالی کسی را حس می‌کنیم که هرروز صبح، در مسیری به دانشگاه و محل کار یک‌دیگر را می‌دیده‌ایم و خیال می‌کرده‌ایم فقط خودمان متوجه حضور طرف مقابل در آن‌جا می‌شده‌ایم. غصه‌ می‌خوریم که چرا هیچ‌وقت نرفته‌ایم به یکی از همین آدم‌ها بگوییم «سلام، حوصله داری کمی صحبت کنیم؟» و داستان زندگی‌مان را برایش تعریف کنیم و منتظر قصه‌شنیدن باشیم. برای همه‌ی کسانی که از دانشگاهمان، از شهرمان و از کشورمان می‌روند غصه می‌خوریم؛ انگار که صرفاً می‌خواسته‌ایم چیزی تغییر نکند و همه‌چیز سرجایش بماند. انگار که شده‌ایم مثل بعضی پیرمردها و پیرزن‌ها، که آن‌قدر به مثلاً گلدان‌هایشان وابسته می‌شوند که اگر یک‌روز بهشان سر نزنند، غصه‌دار می‌شوند. بعضی وقت‌ها فکر می‌کنیم اگر همان آدمی که یک‌شنبه‌‌ها رأس ساعت ۳ از جلوی چشممان رد می‌شود و بعد هم غیب می‌شود؛ دیگر نباشد چه می‌شود. اگر بگذارد و برود، اگر تصمیم بگیرد مسیرش را کج کند، اصلا اگر یک‌بار قبل از یک‌شنبه‌شدنی بمیرد و برود پی کارش، غصه خواهیم خورد؟ اگر هیچ‌وقت فرصتی نباشد تا لبخندی نثارش کنیم و سلام دهیم، بعدها حسرت خواهیم خورد که اصلاً چندتا از بهترین‌ آدم‌های احتمالی‌مان را با همین شرایط از دست داده‌ایم؟ هر چه که هست، این‌ها هم از همان غصه‌های غیرقابل عرضه‌مان شده‌اند و هیچ وقت هم نکرده‌ایم که بگوییم بله، بعضی‌وقت‌ها هم به وجود و حضور همین غریبه‌ها تکیه کرده‌ایم.

بیست‌ویک: برای آدم‌های پیاده‌رو

بیست: بهانه‌ای برای همین چند کلمه

اصل ماجرا این است که همیشه‌ی خدا دنبال بهانه‌ایم و زندگی‌مان را همین بهانه‌ها پر کرده‌اند. همه‌ی عمرمان را منتظر بوده‌ایم که اتفاقی بیفتد و پی‌اش برویم تا هرچه که شد، پشت‌اش پنهان شویم و اتفاق را «بهانه» کنیم. منتظر باران بوده‌ایم تا حس کنیم ل‍ابد داریم عاشق می‌شویم؛ مستی را تجربه‌ کرده‌ایم که حرف‌های ناگفته‌مان را به آدم‌ها بگوییم، و اصل‍اً نیمه‌شب را بهانه کرده‌ایم که از احساسات زودگذرمان حرف بزنیم و بعدتر، دست‌آویزی برای فرار به جای قبلی داشته باشیم: روزمرگی، هوشیاری، صبح. تمام امیدمان به این است که بتوانیم بگوییم «حالم خوش نبود». بتوانیم پیام‌هایمان را ویرایش کنیم، حذف کنیم، و اصل‍اً اگر قرار بود دست خودمان باشد که نه فقط به حرف‌هایمان؛ بلکه به مخاطبانمان هم رحم نمی‌کردیم و آن‌ها را هم ویرایش می‌کردیم تا قضاوت نشویم. یک پوسته‌ی ثابت برای خودمان ساخته‌ایم و هیچ‌‌طوره هم حاضر نیستیم اندکی از آن کوتاه بیاییم. هر حس، کلمه و یا تجربه‌ای که پوسته‌مان را بیازارد یا حس کنیم وا داده‌ایم را نمی‌پذیریم، و به بهانه‌مان متوسل می‌شویم. ضعف یا قدرت که صفتش باشد، فانتزی این را داشته‌‍ایم حال‍ا که وقت هست، گوشی‌مان را برداریم و ل‍ابد بنویسیم «باید برایت می‌گفتم» و صبح هم قید همه‌چیز را بزنیم. مثل همیشه.

بیست: بهانه‌ای برای همین چند کلمه

نوزده: قصه‌ی یکتای آدم‌ها را شنیده‌اید؟

گوشه‌ی لبش را می‌گزد. «خب، حال‍ا هم این‌جام» برشی از زندگی‌اش را تعریف کرده و حال‍ا هم که ساکت نشسته است. دست‌هایش آرام گرفته و راه‌ رفتن آدم‌ها را با اضطراب دنبال نمی‌کند. «حال‍ا خیلی‌هاش رو نگفتم‌ها». می‌خندد. می‌خندم. سکوت می‌کنیم. سکوت‌هایمان با هم حرف می‌زنند. نمی‌دانم از کجا صحبت کنم. یک کیسه‌ از کلمات دم دستی و ویترینی دارم که اسمشان را گذاشته‌ام کلمات مسکّن‌ و حال‍ا هیچ‌کدامشان به کار نمی‌آید. توضیح می‌دهم که مشکل جای دیگری‌ست. از همان اول کار یاد گرفتیم که بنویسیم. یاد گرفتیم قصه بگوییم. قصه گفتیم، قصه گفتیم، قصه گفتیم. بعدتر یاد گرفتیم دانای کل قصه‌ها باشیم. دانای کل بودن همان حسی بود که دنبال‌اش می‌گشتیم. دانای کل بودن همه‌ی جاه‌طلبی‌ها، قصه‌خواهی‌ها و ضعف‌هایمان را می‌پوشاند و به همان چیزی تبدل‌مان می‌کرد که قرار بود باشیم. قصه‌هایمان را در دست می‌گرفتیم، هرجایش را که می‌خواستیم تغییر می‌دادیم و هرجایی را که آزارمان می‌داد حذف می‌کردیم. سرآخر هم عذاب‌وجدانی برای قدرت مطلق‌مان نداشتیم و مهم‌تر، اوضاع کاراکترهایمان را به خیال خودمان بهتر کرده بودیم. یاد گرفتیم قصه‌ی آدم‌ها را بشنویم، یاد بگیریم، و دانای کل‌شان باشیم. توضیح می‌دهم که حال‍ا و بعد از مدت‌ها، این توانایی کار نمی‌کند. «توی مخیله‌م هم نمی‌گنجه که این توانایی روی قصه‌ای کار نکنه». چیزی نمی‌گوید؛ شاید هم می‌گوید اما نمی‌شنوم و به حساب «هاه» می‌گذارم. «برای هرکس هم که تعریف کردم و نکردم -می‌دونی که، خیلی وقت‌ها توی ذهنم برای آدم‌ها تعریف می‌کنم- تعجب کرد. چیزی نتونست بگه». تأیید می‌کنم. حوصله یا توان توضیح ندارم. نمی‌توانم بگویم که قصه‌اش برای این‌که ل‍ابد جدید است، یا نادر است، برایم متفاوت نمی‌شود و بلکه عادت کرده‌ام قصه‌ی آدم‌ها را هم‌تراز با داستان زندگی خودم نبینم و به جایی دورتر و غریبه‌تر فکر کنم. خداحافظی می‌کند، از خیابان رد می‌شود و ل‍ابه‌ل‍ای آدم‌ها و ماشین‌ها گم می‌شود و دیگر نمی‌بینم‌اش. از این‌جا به بعدش را بهتر بلدم. قصه‌اش را می‌نویسم. چیزهایی که در راه می‌بیند را می‌نویسم. دعوای آن روزش را با خانواده‌اش که ل‍ابد «چرا جواب تلفن نمی‌دادی؟» تصویر می‌کنم و روزها و شب‌هایش را می‌سازم تا این‌که قصه‌ به جایی برسد که دلم می‌خواهد، حال‍ا پایان‌بندی‌اش را عوض می‌کنم و برمی‌گردم عقب تا بگذارم خودش، به روال طبیعی، با روزمره‌هایش بجنگد. تنها شده‌ام و سریع‌تر قدم می‌زنم. دوتا یکی، سه‌تا یکی، سنگ‌فرش‌ها را می‌شمارم و به این فکر می‌کنم که اگر قرار باشد داستان زندگی همه‌ی آدم‌ها را همین‌قدر موضعی و سرپایی درمان کنم، کی قرار است تجربه‌ی نگرانی‌های ساده و گذرا را لمس کنم؟ نگران سیگارکشیدن آدمی باشم، نگران خیابان‌ردشدنی شوم و نگران بی‌خبری چندروزه از آدمی باشم؟ با خودم قرار می‌گذرام که وقتی، داستان خودم را هم دست‌کاری کنم.

نوزده: قصه‌ی یکتای آدم‌ها را شنیده‌اید؟

هجده: پنج بامداد، بیست‌و‌نه اردی‌بهشت، و چند عدد دیگر

از پیاده‌روی خیابان باب‌همایون، پرت شده‌ام گوشه‌ی اتاق. پیرمردی می‌گفت بازی خورده‌اید. می‌گفت وقت‌تان را برای این‌کارها هدر ندهید. مانند ده‌ها نفر دیگری که سعی کرده بودم راضی‌شان کنم تا رأی دهند، آب سرد رویم می‌ریخت. مصمم بودم که یک‌بار هم که شده، به اقلیت‌ها و اکثریت‌ها فکر نکنم و امید به حقانیت شخصی را با همه‌ی مفاهیم خودبینانه‌ی احتمالی‌اش از خود نگیرم. حال‍ا بعد از همه‌ی تل‍اش‌ها، بیم‌وامید‌ها و تصورات، رسیده‌ام به چندساعت قبل از شروع انتخابات. در همین روزهای اخیر، فکر می‌کنم تعاریف بهتری از زندگی پیدا کرده‌ام. خوشحالم که برای همان اندک امیدها و آرزوهایم تل‍اش کرده‌ام و تجربه‌ی هم‌دلی بی‌منت با غریبه‌هایی که هدف مشترک داریم را از دست نداده‌ام. نه از ساعت‌ها وقتی که برای قانع‌کردن دوستانم به رأی دادن صرف کرده‌ام پشیمان خواهم شد و نه روزی از عصبی‌شدن‌ها و دل‌شکستگی‌هایم در بحث‌های خیابانی به تعصب جوانی یاد خواهم کرد. از آن‌جهت مطمئنم که هشت‌سال پیش، و زودتر از تصورم، از کسانی یاد گرفته بودم که برای امید باید جنگید و هزینه داد، و کسی هدف جمعی‌تان را تقدیم‌ شخص‌تان نمی‌کند. حال‍ا و بعد از همه‌ی این اتفاقات، نشسته‌ام و به چندساعت آینده و احتمال‍اً روز بعد فکر می‌کنم. هنوز به نگرانی‌ها و حتی ترس‌های خود و دوستانم به چشم یک تجربه‌ی مهم نگاه می‌کنم، اما در نهایت دل‌خوش به آینده‌ی احتمالی ساده‌ای هستم که شاید از آنِ ما.

هجده: پنج بامداد، بیست‌و‌نه اردی‌بهشت، و چند عدد دیگر

هفده: قصه‌ای برای قبل، حین و خیلی بعد از هفده‌سالگی‌

بیایید کمی هم شهامت رو راست بودن داشته باشیم. لعنت به همه‌ی فیلم‌ها، به همه‌ی داستان‌ها و به همه‌ی روایت‌هایی که توقع‌مان از زندگی را بال‍ا برده‌اند. هرروز در انتظار یک نقطه‌ی اوج زندگی می‌کنیم و هرشب هم در بیم‌ یک فرود، یک حضیض؛ خیال‌بافی می‌کنیم و به همین سادگی شب و روزمان را به هم وصله‌پینه می‌کنیم که بگذرد، برود، و رهایمان کند. من اسمش را گذاشته‌ام «سندرم داستان‌خواهی»؛ یک مرضی‌ست که فانتزی طلب کنیم، هیجان بخواهیم، اتفاقات پیش‌بینی‌نشده تقاضا کنیم و همیشه‌ی خدا فکر کنیم که زندگی‌مان هیچ اتفاق جدیدی برایمان ندارد. خل‍اصه‌، همین است که در خیال‌پردازی‌های قبل از خوابمان تعریف شده‌ایم و اگر فانتزی را ازمان بگیرند، به لعنت خدا هم نمی‌ارزیم. افتاده‌ام به فکر که حال‍ا با همه‌ی این داستان‌هایی که از سر گذرانده‌‌ام، حال‍ا کجایم؟ کم موقعیت‌های سینمایی را تجربه نکرده‌ام. با اغماض، تازه‌نوجوان بودم که آدم‌ها را دیدم که با سبزهایشان، مصرّانه بلوارکشاورز را راه می‌روند، می‌دوند؛ می‌خوانند. هجده‌ساله بودم که عاشق شدم. عاشقی برای من همین رنگ‌ها بود. همین موسیقی پس‌زمینه‌ی روایت زندگی‌ام بود. کمی بعد، درگیر تقل‍اها و تل‍اش‌ها و پیاده‌روی‌ها و بغض‌ها و شعرگفتن‌ها و داستان‌نوشتن‌ها شده بودم. اصل‍اً همان‌وقت‌ها بود که یاد گرفتم بنویسم و فانتزی‌ ببافم. بعدتر، از یک خبر لعنتی، یک خبر ل‍ابل‍ای روزمرگی‌هایم؛ شکستم. چندنفرتان تجربه‌ی سقوط نزدیک‌ترینِ خانواده‌تان از یک ساختمان قدیمی را داشته‌اید؟ چندنفرتان تجربه‌کرده‌اید که عزیزترینِ خانواده‌تان، وقتی که از سیاه‌ها برمی‌گردد و به هوش می‌آید، حافظه‌اش را از دست داده باشد؟ همان حدود‌ها بود که یاد گرفتم که غم و غصه کرانه دارد. یاد گرفتم که نایستم. کتاب‌خواندن را از همان وقت‌ها یاد گرفتم. همان روزها بود که درگیر کنکور شدم. ریاضی می‌خواندم، اما سرم توی مقاله‌های پزشکی بود. که چه می‌شود که عزیزترینت، چنین شود. چه می‌شود که عزیزترینت دوباره یادش بیاید که چطور می‌خندید. گذشت. گذشت. گذشت. می‌گذشت. جامپ‌کات درکار نبود. آرام می‌گذشت تا وارد دانشگاه شدم. حال‍ا مواجهه‌ی جدی‌ام با فانتزی‌های رفاقت، دوستی و زندگی جوانی را دیدم و یاد گرفتم که فانتزی‌ها همیشه قرار نیست کار کنند. یاد گرفتم که وارد شدن به زندگی بیست‌وچندساله‌ها، چقدر سخت‌تر و پر دردسرتر از همان‌های هفده‌ساله و هجده‌ساله است. یاد گرفتم زندگی برایم گذران وقتی‌ست که قرار است برای خودم باشم، نه بیشتر. زندگی برای من آن سکانس‌های بی‌اهمیت ل‍ابل‍ای فیلم است که پرایدی، از کنار ماشین‌ حامل کاراکترهای اصلی فیلم می‌گذرد و سرخوشانه می‌رود. چندنفری از پنجره‌ی ماشین آویزان شده‌اند، پرچم تیم‌ موردعل‍اقه‌شان را گرفته‌اند دست‌شان، فریاد شادی می‌کنند، و حالشان خوب است.

هفده: قصه‌ای برای قبل، حین و خیلی بعد از هفده‌سالگی‌